گویا شده است روز قیامت
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٧/۱٠ : توسط : احمد مسلمی
گویا شده است روز قیامت
چه شگفتا که جهان مانده به قامت
 
مگر آن سوز عظیمش نشنیدی
مگر آن هلهله قوم عجیبش نشنیدی
 
مگر آن طفلک شش ماه مگر آن خیمه پاره
نشنیدی که شد است خون به سرش جاری و جاره
 
به طرف آب فرات است رخ آن ماه منور
که علمدار نیامد چه شده شبه پیمبر
 
به چه سازی بسرایم که غم است عالم بالا
چو خضاب کرده رویش به ندای حق تعالی
 
ز سپاه ابن لعنت زده اند به فرق رحمت
به خدا طاقت من نیست که کنم شرح مصیبت
 
نتوانم بسرایم که دگر دست و دلم نیست
به  چه قدرت بسرایم ز قلم اشک درآویخت
"مهدی کاظمی"

 
توبه کنم
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٢۱ : توسط : احمد مسلمی

گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم!
بعد از این بوسه دگر بار خطائی نکنم
بوسه دادی و چو برخواست لبم از لب تو..
توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم


 
عهد کردم که دگر می نخورم
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٢۱ : توسط : احمد مسلمی

گر چه مستیم و خرابیم چو شب های دگر

باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم

شاید ای جان، نرسیدیم به فردای دگر

عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر

بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر

مست مستم، مشکن قدر خود ای پنجه غم

من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر

چه به میخانه چه محراب، حرامم باشد

گر به جز عشق توام هست تمنای دگر

تا روم از پی یار دگری می باید

جز دل من دلی و جز تو دلارای دگر

باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز

اوستادان و فزودند معمای دگر

گر بهشتی است، رخ توست نگارا! که در آن

می توان کرد به هر لحظه تماشای دگر

از تو زیبا صنم این قدر جفا زیبا نیست

گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر

می فروشان همه دانند عمادا! که بود

عاشقان را حرم و دیر و کلیسای دگر

"عماد خراسانی"

 
دل عاشق 2
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٦/۱۳ : توسط : احمد مسلمی

دل عاشق به پیغامی بسازد
خمار آلوده با جامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافیست
ریاضت کش به بادامی بسازد

ندارم ظرف می دل را بگوئید
سفالی بشکند جامی بسازد

قناعت بیش ازاین نبود که عمری
بجامی دردی آشامی بسازد

چو من مرغی نکرده صید ایام
مگر کز زلف او دامی بسازد

دعا گو قحط شو طالب حریفی است
که ایامی بدشنامی بسازد

 

طالب آملی


 
دل عاشق
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٦/۱۳ : توسط : احمد مسلمی

دل عاشق به پیغامی بسازد

خمار آلوده با جامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافیست

ریاضت کش ببادامی بسازد

 

باباطاهر عریان


 
آرام جان من کو
ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱٩ : توسط : احمد مسلمی

ای مردمان بگویید آرام جان من کو

راحت فزای هرکس محنت رسان من کو

نامش همی نیارم بردن به پیش هرکس

گه گه به ناز گویم سرو روان من کو

در بوستان شادی هرکس به چیدن گل

آن گل که نشکفیدست در بوستان من کو

جانان من سفر کرد با او برفت جانم

باز آمدن از ایشان پیداست آن من کو

هرچند در کمینه نامه همی نیرزم

در نامهٔ بزرگان زو داستان من کو

هرکس به خان و مانی دارند مهربانی

من مهربان ندارم نامهربان من کو

 

"انوری"


 
آشوب جهان
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱٤ : توسط : احمد مسلمی

سر و زلف تو آشوب جهان شد

اسیر زلف تو پیر و جوان شد

هنوزم اول دنیاست، فایز

که برپا فتنه آخر زمان شد

"فایز دشتستانی"


 
صنم
ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱٢ : توسط : احمد مسلمی
 صنم تا کی دل ما را کنی آب

دل نازک ندارد اینقدر تاب

اگر تو راست می‌گویی به فایز

به بیداری بیا پیشم نه در خواب

"فایز دشتستانی"


 
دل
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱٠ : توسط : احمد مسلمی

تا دل به برم هوای دل‌بر دارد

افسانهٔ عشق دل‌بر از بر دارد

دل رفت ز بر چو رفت دلبر آری

دل از دل‌بر چگونه دل بر دارد

 

فروغی بسطامی


 
اقسام سخن
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/٥ : توسط : احمد مسلمی

اقسام سخن چهار باشد همه جا

فخر است ‌و مدیح‌ است ‌و نسیب ‌است و هجا

از فخر و نسیب و مدح من بردی سود

وقت است که از هجا نشانمت بجا

محمد تقی بهار


 
← صفحه بعد