خانه ی شعر و ادبیات

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

 بی وفا حالا  که من افتاده ام از پا چرا؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

 من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا؟

 نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم 

دیگر اکنون با جوانان نازکن  با ما چرا؟

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار 

 این همه غافل شدن از چون من شیدا چرا؟

شور فرهادم بپرس سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟

 آسمان چو جمع مشتاقان پریشان می کند

 در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود خوخا چرا؟

 شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر     

 راه مرگ است این یکی بی مونس و تنها چرا؟

شهریار

[ ۱۳٩۱/٢/۱٤ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ /احمد مسلمی/ و /غریبه/ ]

بی داد رفت لاله ی برباد رفته را

یارب خزان چه بود بهار شکفته را

 

هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید

نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

 

جز در صفای اشک دلم وا نمی شود

باران به دامن است هوای گرفته را

 

وای ای مه دوهفته چه جای محاق بود

آخر محاق نیست که ماه دوهفته را

 

برخیز لاله ، بند گلوبند خود بتاب

آورده ام به دیده گهرهای سُفته را

 

ای کاش ناله های چو من بلبلی حزین

بیدار کردی آن گُل در خاک خفته را

 

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست

تب موم سازد آهن و پولاد تَفته را

 

گردون برات خوشدلی کس نخوانده است

اینجا همیشه ردّ و نکول است سَفته را

 

این گوژپشت ، تیرقدان راست تر زند

چندین کمین نکرده کمان های چفته را

 

یارب چها به سینه ی این خاکدان دراست

کس نیست واقف این همه راز نهفته را

 

راه عدم نَرُفت کس از رهروان خاک

چون رفت خواهی این همه راه نَرفته را

 

لب دوخت هرکه را که بدو راز گفت دهر

تا باز نشنود ز کس این راز گفته را

 

لعلی نسفت کلک دُر افشان شهریار

در رشته چون کشم دُر و لعل نسفته را

شهریار

[ ۱۳٩۱/٢/۱۳ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ] [ /احمد مسلمی/ و /غریبه/ ]

من از کجا پند از کجا؟ باده بگردان ساقیا 
آن جام جان افزای را بر ریز بر جان ، ساقیا 
بر دست من نه جام جان ، ای دستگیر عاشقان 
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ، ساقیا 
نانی بده نان خواره را ، آن طامع بیچاره را 
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ، ساقیا 
ای جان جان جان جان ، ما نامدیم از بهر نان 
برجه ، گدا رویی مکن در بزم سلطان ، ساقیا 
اول بگیر آن جام مه ، بر کفه ی آن پیر نه 
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ، ساقیا 
رو سخت کن ای مرتجا، مست از کجا شرم از کجا!! 
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ، ساقیا 
بر خیز ای ساقی بیا ، ای دشمن شرم و حیا 
تا بخت ما خندان شود، پیش آی خندان ، ساقیا

[ ۱۳٩۱/۱/٢٢ ] [ ٩:٤٦ ‎ق.ظ ] [ /احمد مسلمی/ و /غریبه/ ]

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم

چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو

به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر

من اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردم

فشردم باهمه مستی به دل سنگ صبوری را

زحال گریهٔ پنهان حکایت با سبو کردم

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو

سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را

ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم

ملول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم

حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی

من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

حراج عشق وتاراج جوانی وحشت پیری

در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم

ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها

که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم

شهریار

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ] [ /احمد مسلمی/ و /غریبه/ ]

در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود
بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم

دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست
عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم

بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار
جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم

سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر
بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم

دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم

هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب
ای آفــــتاب دلــکش و مــــاه پــــریوشــم

گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را
ســـحر پـــری دمــیده بــه پیــراهن کـــشم

لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی
تــا بشــنوی نــــوای غــزل های دلکشـــم

ساز صبا به نــاله شــبی گفت شهریــار
این کار توست من همه جور تـــو می کشم

شهریار

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ] [ /احمد مسلمی/ و /غریبه/ ]
 

کمترین تحریری از یک آرزو این است

آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی 

در قناری ها نگه کنَ در قفسَ تا نیک دریابی 

کز چه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است

 

کمترین تحریری از یک زندگانی :

 

آب ، نان ، آواز!

 ور فزون تر خواهی از آن

 گاه گه،، پرواز 

ور فزون تر خواهی از آن،، شادی آغاز

 ور فزون تر ، باز هم خواهی .... بگویم ،، باز؟

 آنچنان بر ما به نان و آب ، اینجا تنگ سالی گشت 

که کسی به فکر آوازی نخواهد بود....

 

وقتی آوازی نباشد 

شوق پروازی نخواهد بود

 

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

[ ۱۳٩٠/۱٠/٧ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ /احمد مسلمی/ و /غریبه/ ]

نا کرده گناه در جهان کیست؟ بگوی

و آنکس که گنه نکرد چون زیست؟ بگوی

من بد کنم و تو بد مکافات دهی

پس فرق میان من و تو چیست؟ بگوی

خیام

[ ۱۳٩٠/۱٠/٧ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ /احمد مسلمی/ و /غریبه/ ]

نه شکوفه‌ای، نه برگی، نه ثمر، نه سایه دارم

همه حیرتم که دهقان به چه کار کشت ما را

ذوقی اردستانی

[ ۱۳٩٠/۱٠/٧ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ] [ /احمد مسلمی/ و /غریبه/ ]
درباره وبلاگ
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب


تبلیغات
قالب وبلاگ تبلیغات رنک 5 رنک 4 رنک 3 رنک 6 هاست فروشگاه اينترنتي ايران آرنا