خانه ی شعر و ادبیات
 
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

سلامی به لطافت باران

دوستان عزیز شعر مورد علاقه خودتان را در "نظرات" همین پست قرار دهید تا  با دیگر دوستان به اشترک بگذاریم

[ ۱۳٩٥/۸/۱۱ ] [ ٢:٥۱ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

افشین یداللهی

[ ۱۳٩٥/٥/۸ ] [ ٧:٠٠ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

دیشب که پیاله ایی تهی می کردی

دیدم که خدا خدا می کردی

 

ای دوست چرا جام به دستت داری

این عالم هستی به مستی داری

 

آن روز که آمدی گریانی

حتم است که می روی خوشحالی

 

جانا چو شگفت دیدم من

امروز که وقت است شدش بارانی

 

آری سوال من هم اینجاست

آیا رفتن و آمدن تکراریست؟

"مهدی کاظمی"

[ ۱۳٩٥/٥/٧ ] [ ٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانی
عجب جسمی، عجب عقلی، عجب عشقی، عجب جانی
عجب لطف بهاری تو، عجب میر شکاری تو
دران غمزه چه داری تو؟ به زیر لب چه می‌خوانی؟
عجب حلوای قندی تو، امیر بی‌گزندی تو
عجب ماه بلندی تو، که گردون را بگردانی
عجبتر از عجایبها، خبیر از جمله غایبها
امان اندر نواییها، به تدبیر، و دوا دانی
ز حد بیرون به شیرینی، چو عقل کل بره بینی
ز بی‌خشمی و بی‌کینی، به غفران خدا مانی
زهی حسن خدایانه، چراغ و شمع هر خانه
زهی استاد فرزانه، زهی خورشید ربانی
زهی پربخش، این لنگان، زهی شادی دلتنگان
همه شاهان چو سرهنگان غلامند، و توسلطانی
به هر چیزی که آسیبی کنی، آن چیز جان گیرد
چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی
یکی نیم جهان خندان، یکی نیم جهان گریان
ازیرا شهد پیوندی، ازیرا زهر هجرانی
دهان عشق می‌خندد، دو چشم عشق می‌گرید
که حلوا سخت شیرینست و حلواییش پنهانی
مروح کن دل و جان را، دل تنگ پریشان را
گلستان ساز زندان را، برین ارواح زندانی
بدین مفتاح کوردم، گشاده گر نشد مخزن
کلیدی دیگرش سازم، به ترجیعش کنم روشن
توی پای علم جانا، به لشکرگاه زیبایی
که سلطان‌السلاطینی و خوبان جمله طغرایی
حلاوت را تو بنیادی، که خوان عشق بنهادی
کی سازد اینچنین حلوا جز آن استاد حلوایی؟!
جهان را گر بسوزانی، فلک را گر بریزانی
جهان راضیست و می‌داند که صد لونش بیارایی
شکفتست این زمان گردون بریحانهای گوناگون
زمین کف در حنی دارد، بدان شادی که می‌آیی
بیا، پهلوی من بنشین، که خندیم از طرب پیشین
که کان لذت و شادی، گرفت انوار بخشایی
به اقبال چنین گلشن، بیاید نقد خندیدن
تو خندان‌روتری یا من؟ کی باشم من؟ تو مولایی
توی گلشن منم بلبل، تو حاصل بنده لایحصل
بیا کافتاد صد غلغل، به پستی و به بالایی
توی کامل منم ناقص، توی خالص منم مخلص
توی سور و منم راقص، من اسفل تو معلایی
چو تو آیی، بنامیزد، دوی از پیش برخیزد
تصرفها فرو ریزد به مستی و به شیدایی
تو ما باشی مها ما تو، ندانم که منم یا تو
شکر هم تو، شکر خا تو، بخا، که خوش همی خایی
وفادارست میعادت، توقف نیست در دادت
عطا و بخشش شادت، نه نسیه‌ست و نه فردایی
به ترجیع سوم یارا، مشرف کن دل ما را
بگردان جام صهبا را، یکی کن جمله دلها را
سلام علیک ای دهقان، در آن انبان چها داری؟
چنین تنها چه می‌گردی؟ درین صحرا چه می‌کاری؟
زهی سلطان زیبا خد، که هرکه روی تو بیند
اگر کوه احد باشد، بپرد از سبکساری
مرا گویی: « چه می‌گویی؟ » حدیث لطف و خوش خویی
دل مهمان خود جویی، سر مستان خود خاری
ایا ساقی قدوسی، گهی آیی به جاسوسی
گهی رنجور را پرسی، گهی انگور افشاری
گهی دامن براندازی، که بر تردامنان سازی
گهی زینها بپردازی، کی داند در چه بازاری؟
سلام علیک هر ساعت، بر آن قد و بر آن قامت
بر آن دیدار چون ماهت، بر آن یغمای هشیاری
سلام علیک مشتاقان! بر آن سلطان، بر آن خاقان
سلام علیک بی‌پایان، بر آن کرسی جباری
چه شاهست آن، چه شاهست آن؟ که شادی سپاهست آن
چه ماهست آن؟ چه ماهست آن؟ برین ایوان زنگاری
تو مهمانان نو را بین، برو دیگی بنه زرین
بپز گر پروری داری، وگر خرگوش کهساری
وگر نبود این و آن، برو خود را بکن قربان
وگر قربان نگردی تو، یقین می‌دان که مرداری
خمش باش و فسون کم خوان، نداری لذت مستان
چرایی بی‌نمک ای جان، نه همسایهٔ نمکساری؟
رسیدم در بیابانی، کزو رویند هستیها
فرو بارد جزین مستی از آن اطراف مستیها
"مولانا"
[ ۱۳٩٥/۳/٢٦ ] [ ٥:٢۳ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
بر تار و پود عشق تو گل کرده ایم ما
با صدهزار دست و هزاران هزار پا

بی دست و پا شدیم ولیکن در انتها
با اینکه خلق بر سر دل می نهند پا

شرمندگی نمی کشد این فرش نخ نما

نفرین به آبروی گل و گریه ی هَزار
نفرین به استحاله ی اسفند در بهار

نفرین به دور فلسفه ی جبر و اختیار
بهلول وار فارغ از اندوه روزگار

خندیده ایم، ما به جهان یا جهان به ما

هیچم که غیر هیچ ندارم به قول عشق
لرزان چو نور شمع مزارم ز هول عشق

سیاره ای درون مدارم به حول عشق
کاری به کار عقل ندارم به قول عشق

کشتی شکسته را چه نیازی به ناخدا

زهر است طعم عشق به کامم نبات نیست
کفر است هر چه هست نماز و زکات نیست

فرقی دگر میان حیات و ممات نیست
گیرم که شرط عقل به جز احتیاط نیست

ای خواجه احتیاط کجا؟ عاشقی کجا؟واحیرتا

این هیاهوی بی قدرخلق چیست؟
پوسیده است جامه و این غیر دلق نیست

غیر از نوای نام تو صوتی به حلق نیست
فرقی میان طعنه و تعریف خلق نیست

چون رود بگذر از همه ی سنگریزه ها

فاضل نظری
[ ۱۳٩٥/٢/٢٤ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
جوونای قلعه ی پیر
همه روزا به نخجیر
شبا در پای آتیش
همه اش در رقص شمشیر

برق شمشیر نقره کار
شیر بیشه زار 
شیر بیقراره
 
جوونای قلعه ی داد
چه بد میسوزونه بیداد
ستم از پا در افتاد
گلاب از گل بگیرید 
بهاران را خدا داد

برق شمشیر نقره کار
شیر بیشه زار
شیر بیقراره
 
جوونای قلعه ی شاد
همه یاران فرهاد
هزاران تیشه بر دست 
شکسته کوه بیداد
 
 برق شمشیر نقره کار
شیر بیشه زار
شیر بیقراره
 
جوونای قلعه ی راز
هزاران دلبر ناز
همه اش در انتظارن
بیان روزی به پیشواز
 
برق شمشیر نقره کار
شیر بیشه زار
شیر بیقراره
 
چه بازیه زندگانی
غم عشق و شادمانی
که گل بازی بهاره
خدا پیر پایداره 
چمن از شوق فریاد
گلستان بهاره
 
برق شمشیرنقره کار
شیر بیشه زار
شیر بیقراره
ترانه بیرجندی
[ ۱۳٩٥/٢/٦ ] [ ۸:٢٥ ‎ب.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
خواهی که شود بخت تو فرخنده و پیروز
خواهی که شود عید سعیدت همه نوروز

خواهی که شود طالع تو شمع شب افروز
خواهی که رسد خلعت و انعام به هر روز

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

امروز به جز مسخره رندان نپسندند
علم و هنر و فضل بزرگان نپسندند

ادراک و کمالات به ایران نپسندند
جز مسخره در مجلس اعیان نپسندند

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

خواهی که شوی با خبر از کار بزرگان
شکل تو کند جلوه در انظار بزرگان

چو موش زنی نقب به انبار بزرگان
خواهی که شوی محرم اسرار بزرگان

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

نه درس به کار آید و نه علم ریاضی
نه قاعده مشق و مستقبل و ماضی

نه هندسه و رسم و مساحات اراضی
خواهی که شوی مجتهد و مفتی و قاضی

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

صد سال اگر درس بخوانی همه هیچ است
در مدرسه یک عمر بمانی همه هیچ است

خودر را به حقیقت برسانی همه هیچ است
جز مسخرگی هرچه بدانی همه هیچ است

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

در مجلس اعیان همه شب مست گذر کن
اول چو رسیدی دم در عرعر خر کن

پس پیمانه را از بغل خویش به در کن
از باده دماغ همه را تازه و تر کن

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

هرچند که ریش تو سفید است و قد تو خم
رندانه بزن چنگ بر آن طره خم خم

از خون دل مردم شدی میر مفخم
ای امجد و ای ارفع و ای اکرم و افخم

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

زنهار زعدلیه و اعضاش مزن دم
گر نان تو تلخ است زنانواش مزن دم

گر کفش گران است زکفاش مزن دم
تا هست کباب بره زآش مزن دم

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

خواهی تو اگر در همه جا راه دهندت
ترفیع مقام و لقب و جاه دهندت

زیبا صنمی خوبتر از ماه دهندت
خواهی که زر و سیم شبانگاه دهندت

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

خواهی که شوی محرم آن بزمگه خاص
دور مکن از مطرب و بازیگر و رقاص

اسباب ترقی شودت گنجفه و آس
خواهی که شوی زینت بزم همه اشخاص

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

خواهی تو اگر راحت و آسوده بمانی
رخش طرب اندر همه ایران بدوانی

خود را به مقامات مشعشع برسانی
هم داد خود از کهتر و مهتر بستانی

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
 
سید اشرف‌الدین حسینی قزوینی گیلانی
[ ۱۳٩٥/٢/٤ ] [ ۸:٠٦ ‎ب.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

آن نخل ناخلف که تبر شد زما نبود

ما را زمانه گر شکند ساز می شویم

 

ستار هوشیاری پور

[ ۱۳٩٥/۱/۳۱ ] [ ٧:٤٤ ‎ب.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

امکانات وب
‪Google+‬‏