ای مردمان بگویید آرام جان من کو

راحت فزای هرکس محنت رسان من کو

نامش همی نیارم بردن به پیش هرکس

گه گه به ناز گویم سرو روان من کو

در بوستان شادی هرکس به چیدن گل

آن گل که نشکفیدست در بوستان من کو

جانان من سفر کرد با او برفت جانم

باز آمدن از ایشان پیداست آن من کو

هرچند در کمینه نامه همی نیرزم

در نامهٔ بزرگان زو داستان من کو

هرکس به خان و مانی دارند مهربانی

من مهربان ندارم نامهربان من کو

 

"انوری"



موضوعات مرتبط: من مهربان ندارم نامهربان من کو , انوری , در بوستان شادی هرکس به چیدن گل , ای مردمان بگویید آرام جان من کو

تاريخ : ۱۳٩٦/٥/۱٩ | ٢:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

سر و زلف تو آشوب جهان شد

اسیر زلف تو پیر و جوان شد

هنوزم اول دنیاست، فایز

که برپا فتنه آخر زمان شد

"فایز دشتستانی"



موضوعات مرتبط: سر و زلف تو آشوب جهان شد , اسیر زلف تو پیر و جوان شد , که برپا فتنه آخر زمان شد , فایز دشتستانی

تاريخ : ۱۳٩٦/٥/۱٤ | ۸:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()
 صنم تا کی دل ما را کنی آب

دل نازک ندارد اینقدر تاب

اگر تو راست می‌گویی به فایز

به بیداری بیا پیشم نه در خواب

"فایز دشتستانی"



موضوعات مرتبط: صنم تا کی دل ما را کنی آب , فایز دشتستانی , دل نازک ندارد اینقدر تاب , به بیداری بیا پیشم نه در خواب

تاريخ : ۱۳٩٦/٥/۱٢ | ۳:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

تا دل به برم هوای دل‌بر دارد

افسانهٔ عشق دل‌بر از بر دارد

دل رفت ز بر چو رفت دلبر آری

دل از دل‌بر چگونه دل بر دارد

 

فروغی بسطامی



موضوعات مرتبط: فروغی بسطامی , تا دل به برم هوای دل‌بر دارد , افسانهٔ عشق دل‌بر از بر دارد , دل از دل‌بر چگونه دل بر دارد

تاريخ : ۱۳٩٦/٥/۱٠ | ٩:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

اقسام سخن چهار باشد همه جا

فخر است ‌و مدیح‌ است ‌و نسیب ‌است و هجا

از فخر و نسیب و مدح من بردی سود

وقت است که از هجا نشانمت بجا

محمد تقی بهار



موضوعات مرتبط: اقسام سخن چهار باشد همه جا , فخر است ‌و مدیح‌ است ‌و نسیب ‌است و هجا , از فخر و نسیب و مدح من بردی سود , محمد تقی بهار

تاريخ : ۱۳٩٦/٥/٥ | ٩:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

اگر تو رخ بنمایی ستم نخواهد شد

ز حسن و خوبی تو هیچ کم نخواهد شد

برون ز زلف‌ تو یک حلقه هم نخواهد رفت

کم از دهان تویی ذره هم نخواهد شد

گرم دو بوسه دهی جان دهم به شکرانه

کرم ز خاطر اهل کرم نخواهد شد

تو پاک باش و برون آی بی‌حجاب و مترس

کسی به صید غزال حرم نخواهد شد

اگر بر آن سری ای ماهرو که روز مرا

کنی سیاه به زلفت قسم‌، نخواهد شد

گرم زنی چو قلم بند بند، این سرمن

ز بندگیت جدا یک قلم نخواهد شد

رقیب گفت بهار از تو سیر شد، هیهات

به حرف مفت‌، کسی متهم نخواهد شد

 

ملک الشعرای بهار



موضوعات مرتبط: اگر تو رخ بنمایی ستم نخواهد شد , ز حسن و خوبی تو هیچ کم نخواهد شد , کرم ز خاطر اهل کرم نخواهد شد , ملک الشعرای بهار

تاريخ : ۱۳٩٦/٥/٥ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

از داغ غمت جانا می‌سوزم و می‌سازم

چون شمع ز سر تا پا می‌سوزم و می‌سازم‌

از زشتی بدخوبان وز جور نکورویان

گه زشت وگهی زیبا می‌سوزم و می‌سازم

درویش ز دروبشی شاه از طمع بیشی

لیکن من از استغنا می‌سوزم و می‌سازم

سرخ ازتف عشقم دل‌، زرد از غم یارم رخ

دایم چو گل رعنا، می سوزم و می‌سازم

چون هیزم نغزم من یاران همه تردامن

در مجمر از آن تنها، می‌سوزم و می‌سازم

حاسد ز حسد سوزد بدخواه ز بدخواهی

من ز ابلهی آنها می‌سوزم و می‌سازم

نوربست مرا در دل‌، ناریست مرا در سر

زپن هر دو چراغ‌آسا می‌سوزم و می‌سازم

با اشگ روان چون شمع بربسته لب از شکوه

مردانه و پابرجا می‌سوزم و می‌سازم

دل کارگهی پرجوش دو رشتهٔ لب خاموش

پوشیده و ناپیدا می‌سوزم و می‌سازم

بستم زشکایت لب وزتن نگشود این تب

چه خامش و چه گویا می‌سوزم و می‌سازم

داغی که نهان دارم ارث از پدران دارم

من ای پسر از آبا می‌سوزم و می‌سازم

از آدم و حوا زاد این شعلهٔ بی‌فریاد

من ز آدم و از حوا می‌سوزم و می‌سازم

از خلد به راه آورد، انباز منست این درد

تا پا نکشم ز این‌جا می‌سوزم و می‌سازم

مرغی است روان من‌، افتاده به دام تن

در دامگه اعضا می‌سوزم و می‌سازم

یا رب بپذیر از من وین درد مگیر از من

پیوسته رها کن تا می‌سوزم و می‌سازم

زان کافت بیدردی ازکوردلی خیزد

با چشم و دل بینا می‌سوزم و می‌سازم

دیریست که بیمارم بس مشغله‌ها دارم

وز حسرت استشفا می‌سوزم و می‌سازم

شد جسم بهار از تب کانون بلا یارب

سختست غمم اما می‌سوزم و می‌سازم

 

ملک الشعرای بهار



موضوعات مرتبط: از داغ غمت جانا می‌سوزم و می‌سازم , از زشتی بدخوبان وز جور نکورویان , دایم چو گل رعنا , ملک الشعرای بهار

تاريخ : ۱۳٩٦/٥/٥ | ۸:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

دیگرین ابر بهاری جان باریدن ندارد
این گل خشکیده دیگر ارزش چیدن ندارد

این همه دیوانگی را با که گویم با که گویم
آبروی رفته ام را در کجا باید بجویم

پیش چشمم چون به نرمی میخرامی میخرامی
در درونم مینشیند شوکران تلخ کامی

نام تو چون قصه هر شب مینشیند بر لب من
غصه ات پایان ندارد در هزار و یک شب من

روی بالینم به گریه نیمه شب سر میگذارم من
از تو این دیوانگی را هدیه دارم هدیه دارم من

ای نهال سبز تازه فصل بی بارم تو کردی تو
بی نصیب و بی قرار و زار و بیمارم تو کردی تو

غم عشق تو مادرزاد دارم نه از آموزش استاد دارم
بدان شادم که از یمن غم تو خراب آباد دل آباد دارم خراب آباد دل آباد دارم

ای دریغا ای دریغا از جوانی از جوانی
سوخت و دود هوا شد پیش رویم زندگانی

با خودت این نیمه جان را این دل بی آشیان
را تا کجاها تا کجاها میکشانی میکشانی

ای نهال سبز تازه فصل بی بارم تو کردی تو
بی نصیب و بی قرار و زار و بیمارم تو کردی تو

طاقت ماندن ندارم آه ای دنیا خداحافط
میروم تنهای تنها ای گل زیبا خداحافظ
حسین صفا


موضوعات مرتبط: ای دریغا چاووشی , دیگرین ابر بهاری جان باریدن ندارد , این همه دیوانگی را با که گویم با که گویم , ای دریغا ای دریغا از جوانی از جوانی

تاريخ : ۱۳٩٦/٥/٤ | ٤:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()
غم عشق تو مادر زاد دیرم
نه از آموزش استاد دیرم

بدان شادم که از یمن غم تو
خراب آباد دل آباد دیرم
باباطاهر


موضوعات مرتبط: غم عشق تو مادر زاد دیرم , نه از آموزش استاد دیرم , بدان شادم که از یمن غم تو , خراب آباد دل آباد دیرم

تاريخ : ۱۳٩٦/٥/٤ | ٤:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()
هر قدر زلف تو ای سلسله مو سلسله دارد
به همان قدر دلم از تو ستمگر گله دارد
گفتیم صبر نما تا ز لبم کام بگیری
آخر ای سنگدل این دل چقدر حوصله دارد
شاطرعباس صبوحی


موضوعات مرتبط: شاطرعباس صبوحی , هر قدر زلف تو ای سلسله مو سلسله دارد , به همان قدر دلم از تو ستمگر گله دارد , آخر ای سنگدل این دل چقدر حوصله دارد

تاريخ : ۱۳٩٦/٤/٢٧ | ۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()