خانه ی شعر و ادبیات
 
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

بیا گناه ندارد به هم نگا کنیم
این حسن جمال خویش را تماشا کنیم

شاید گناه من و تو پیش از این بود
امشب شب توبه است بیا صفا کنیم

امروز نماز خود را شکسته ام
آری چه زیباست بهم اقتدا کنیم

شاید در دید مردم مجاز نیست
درخواست جواز را از خدا کنیم

هر چند طعم لبت را چشیده ام
اما مجاز کجا و واقع ادا کنیم

اینجا ، زمانه بی حیا شده
فارغ ز زمانه ، از هم حیا کنیم

آری اگر در بند این و آن شویم
باید دل خویش را رها کنیم

دیوانه گی راه ساده ایست بیا
امشب من و تو قصد ریا کنیم

خوش باش که دیوانگان عاری اند
بیا گناه ندارد بهم نگا کنیم

 

"مهدی کاظمی"

[ ۱۳٩٥/٩/٢ ] [ ٧:٥٥ ‎ب.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و برهاندم از بند ملامت

خاک ره آن یار سفرکرده بیارید
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

فریاد که از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

درویش مکن ناله ز شمشیر احبا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
بر می‌شکند گوشه محراب امامت

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت

کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت
"حافظ"
[ ۱۳٩٥/۸/٢٠ ] [ ۳:۱٥ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
بود آیا که در میکده‌ها بگشایند
گره از کار فروبسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
نامه تعزیت دختر رز بنویسید
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند
گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب
تا حریفان همه خون از مژه‌ها بگشایند
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا
که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند
"حافظ"
[ ۱۳٩٥/۸/۱٩ ] [ ٩:۳٤ ‎ب.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
یاد دیدار تو را گوشه ی آن کوچه بگشتم

گوشه چشم فقط اشک  سرازیر و نگاهم
همه پیداست که من در پی یارم

بر لب جوی نشستیم و تو مجذوب نگاهم
که منم جذب نگاهت نگرانم

وچه زیباست سیاهی دو چشمان سیاهت
که سرآغاز جهانی است نگاه نگرانت

آسمان صاف و شب آرام و صدایی که سکوت است
و سجود درختی که خدایش جبروت است

بشکستم همه ی حرف سکوت و به جوابی
که کنم دور ز خود عشق تو ای شاه لیالی

و به اجبار بگفتم که از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، بار سفر کن که گران است

و تو گفتی حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم

و چه شوقی که از این حرف درآمد
و عجب بغض عجیبی که برآمد

هر چه گفتی نگسستی نرمیدی
و منم دام و تو صیدی

و سکوتی که من آغازگر حرف نخستم
همه آرامش شب را که به تشویش گشودم

منم آن صید که در دام اسیرم
منم آن آهو صحرا که گیرم

همه دردی که به جان است
همه پنهان شده از چشم سیاهت

نتوانم بزبان گفته و گویم
که تو خوانی ز همین حالت رویم

سالیان است که هر شب به سیاهی
پس این کوچه کنم اشک که شاید تو بیایی

بی تو هر گز نتوانم ، حذر از عشق ندانم
گذر از کوچه معشوق که بی یار نتوانم (نتانم)
"مهدی کاظمی"
[ ۱۳٩٥/۸/٦ ] [ ۳:۳٤ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !

با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 فریدون مشیری

(کوچه2 - پاسخ شعر مشیری)

[ ۱۳٩٥/۸/۱ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

شهریار

[ ۱۳٩٥/٧/٢٠ ] [ ۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
چون که خود را یکه و تنها بدید 
خویشتن را دور از آن تنها بدید
قد برای رفتن از جا راست کرد 
هر تدارک خاطرش می‏خواست کرد
پا نهاد از روی همت در رکاب 
کرد با اسب از سر شفقت خطاب‏
کای سبک پر، ذوالجناح تیز تک 
گرد نعلت سرمه‏ی چشم ملک‏
ای سماوی جلوه‏ی قدسی خرام 
ای ز مبدأ تا معادت نیم گام‏
ای به صورت کرده طی آب و گل 
وی به معنی پویه‏ات در جان و دل‏

ادامه مطلب
[ ۱۳٩٥/٧/۱۸ ] [ ۳:۳۱ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
دلا در عشق تو صد دفترستم

که صد دفتر ز کونین ازبرستم

منم آن بلبل گل ناشکفته

که آذر در ته خاکسترستم

دلم سوجه ز غصه وربریجه

جفای دوست را خواهان ترستم

مو آن عودم میان آتشستان

که این نه آسمانها مجمرستم

شد از نیل غم و ماتم دلم خون

بچهره خوشتر از نیلوفرستم

درین آلاله در کویش چو گلخن

بداغ دل چو سوزان اخگرستم

نه زورستم که با دشمن ستیزم

نه بهر دوستان سیم و زرستم

ز دوران گرچه پر بی جام عیشم

ولی بی دوست خونین ساغرستم

چرم دایم درین مرز و درین کشت

که مرغ خوگر باغ و برستم

منم طاهر که از عشق نکویان

دلی لبریز خون اندر برستم

باباطاهر عریان

[ ۱۳٩٥/٦/٢٤ ] [ ٧:۳٠ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

امکانات وب
‪Google+‬‏