خانه ی شعر و ادبیات
 
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

همه شب با دلم کسی می گفت
سخت آشفته ای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود می رود نگهدارش
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فردا ها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تورها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
هر که دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش
آه اکنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه راه
نرم نرمک خدای تیره ی غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
آیه هایی همه سیاه سیاه

فروغ فرخزاد

[ ۱۳٩٦/۱/٢٤ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
 می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید حال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند باد وصال
 ناله می لرزد ،می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

فروغ فرخزاد

[ ۱۳٩٦/۱/٢٤ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

سیمین بَری ،گل پیکری آری

از ماه و گل زیبا تری آری

همچون پـَری اَفسونگری آری

دیوانه ی رویت منم ،چه خواهی دگر از من

سرگشته ی کـُویَـت منم ،نداری خبر از من

هر شب که مَه در آسمان

گردد عیان دامن کشان

گویم به او راز نهان

که با من چه ها کردی

به جانم چه ها کردی

هر شب که مه در آسمان

گردد عیان دامن کشان

گویم به او راز نهان

که با من چه ها کردی

به جانم چه ها کردی

هم جانو هم جانانه ای ،اَما

در دلبری اَفسانه ای ،اَما

اَما زمن بیگانه ای ،اَما

دیوانه ام خواهی چرا ،تو ای آفـَت دلها

آزورده ام خواهی چرا ،تو ای آفـَت جانها

سیمین بری ،گل پیکری آری

از ماه و گل زیبا تری آری

همچون پـَری اَفسونگری آری

دیوانه ی رویت منم ،چه خواهی دگر از من

سرگشته ی کـُویَـت منم ،نداری خبر از من

هر شب که مَه در آسمان

گردد عیان دامن کشان

گویم به او راز نهان

که با من چه ها کردی

به جانم چه ها کردی

هر شب که مه در آسمان

گردد عیان دامن کشان

گویم به او راز نهان

که با من چه ها کردی

به جانم چه ها کردی

هم جانو هم جانانه ای ،اما

در دلبری افسانه ای ،اما

اما زمن بیگانه ای ،اما

دیوانه ام خواهی چرا ،تو ای آفـت دلها

آزورده ام خواهی چرا ،تو ای آفـت جانها

"ابراهیم صفایی"

[ ۱۳٩٦/۱/٥ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

هیچوقت باطن زندگی خود را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنید

[ ۱۳٩٦/۱/۳ ] [ ٥:۱٧ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

وقتی گریبان عدم

با دست خلقت می درید
وقتی ابد  چشم تو را

پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را 
در آسمان ها می کشید 
وقتی عطش طعم تو را 

با  اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم 
نه عقل بود و نه دلی 

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

یک آن شد این عاشق شدن 
دنیا همان یک لحظه بود 
آن دم که چشمانت مرا 

از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم 

شیطان به نامم سجده کرد!

 آدم زمینی تر شد و 
 عالم به آدم، سجده کرد! 

من بودم و چشمان تو 
نه آتشی و نه گلی  
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی…

افشین یداللهی

 

[ ۱۳٩٥/۱٢/٢۸ ] [ ٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

از در درآمدی و من از خود به درشدم

گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم

گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست

صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم

چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب

مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق

ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پیش یار

چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم

از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت

کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم

بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان

مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

او را خود التفات نبودش به صید من

من خویشتن اسیر کمند نظر شدم

گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد

اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

"سعدی"

[ ۱۳٩٥/۱٢/۱٩ ] [ ٧:٢۱ ‎ب.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

بر فراز بیشه ی الهام خود ساریم ما 

در سکوت برکه ها صد نی لبک زاریم ما

از سفال خاک تا آیینه ی شفاف روح

هر چه انسان ساخت از آتش خریداریم ما

در نیستانهای ما آواز عرفانی تر است

مثنوی های پر از تصویر نیزاریم ما

باغبان لهجه ایم و در تکلم می وزیم

ناخدایان هجا را موج تکراریم ما

کیست مشعل دار شبهای تخیل خیز روح

پرده داران شبستانهای پنداریم ما

می شود اندوه مارا روی هر جا پهن کرد

سفره های بی ریای وقت افطار یم ما

ای رسولان زمین ! از جلگه ی ما سر زنید

چین حیرت ، روم غیرت ، هند اسراریم ما

در تب اندوه ما جوشانده ی شبنم بس است

بستر نرگس بیندازید بیماریم ما 

یک نفس کافی ست در آیینه ناپیدا شدن

زآن سپس هر جا به صورت پدیداریم ما

"احمد عزیزی"

 

 

 

[ ۱۳٩٥/۱٢/۱٧ ] [ ٤:٥٩ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
تا سر از خاور برآرد آفتاب خاوری
می‌تپد فرهنگ ما در سینه شعرِ دری

بر سپیدای بلورینِ زبانی چون پرند
کرده کِلک نقش پردازِ هنر، صورتگری

رایتی در تار و پودش ریشه‌های معرفت
آیتی در رمز و رازش جلوه‌های دلبری

ای خراسان! شاد زی کز خاکِ گُلبیز تو رُست
غنچه‌های عطرزا و میوه‌های نوبری

از دل بلخ و بخارا و نشابور تو خاست
چشمه های زندگی در باغ‌های عبقری

چیست شعر مولوی؟ دریای ناپیدا کران
من ندیدم چشمه ای جوشان بدین پهناوری

مشعلی از بلخ در قونیه تابیدن گرفت
عارفی آتش نفس از برق شمس آذری

شد مسلم حیطه ترکان بر این یکتاسوار
با سرود فارسی، نی با سلاح و لشگری

تربتِ شیراز شاعرخیزِ عشق انگیز ما
آن که از نامش دل غمگین کند رامشگری

بر فراز آسمانی آبی و الماس بیز
سعدی و حافظ نگر همتای ماه و مشتری

اهل دل دانند ارجِ این دو تن دستان سُرای
"قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری"

فارسی باشد زبانِ شعر و شعرِ فارسی
مهرگون در مشرق دل‌ها کند روشنگری

ای زبانِ وحدتِ خاور زمین! جاوید باش!
تا سر از خاور برآرد آفتاب خاوری!
"ابوالفضل قاضی"
[ ۱۳٩٥/۱٢/۱٤ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

امکانات وب
‪Google+‬‏