خانه ی شعر و ادبیات
 
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

سلام

کانال تلگرام "خانه شعر و ادبیات" به آدرس زیر راه اندازی شد

علاوه بر بروزرسانی این وبلاگ مطالب جدید هم در کانال اضافه خواهد شد

[ ۱۳٩٧/٢/۱٢ ] [ ٧:٢٢ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
چون است حال بستان ای باد نوبهاری
کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری

ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن
مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری

یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل
ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری

هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد
چون بر شکوفه آید باران نوبهاری

عود است زیر دامن یا گل در آستینت
یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری

گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت
تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری

وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو
این می‌کشد به زورم وان می‌کشد به زاری

ور قید می‌گشایی وحشی نمی‌گریزد
دربند خوبرویان خوشتر که رستگاری

زاول وفا نمودی چندان که دل ربودی
چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری

عمری دگر بباید بعد از فراق (وفات) ما را
کاین عمر صرف کردیم (طی نمودیم) اندر امیدواری

ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت
باطل بود که صورت بر قبله می‌نگاری

هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست
درمان درد سعدی با دوست سازگاری

سعدی
[ ۱۳٩٦/۳/۱۸ ] [ ٩:٢۸ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

چند گیسوی تو در دست رقیبان بینم 

رشته ی جان به کف مردم نادان بینم

دیده ام زلف پریشان تو در چنگ رقیب 

بی سبب نیست که شب خواب پریشان بینم

ندهم خشتی از این خانه ویران به بهشت 

گر تو را باز در این کلبه ی احزان بینم

ای خوش آن روز که رخسار نمایی که چو خویش 

اصحان را به رخ ماه تو حیران بینم

وانکه دارد سر پند دل دیوانه ی من

همچو خود در ره تو بی سر و سامان بینم

عاشقم غم نخورم با سر زلفت ز جنون

که در این سلسله دیوانه فراوان بینم

بعد از این دست من و دامنت ای باده فروش

تا به کی خون دل از دیده به دامان بینم

گر نیایی بود امشب به خدا نوبت دل

چند چاک از غم هجر تو گریبان بینم

رخت بربند «عمادا» چه به شیراز و چه ری

که نه جز درد و غم از اهل خراسان بینم

 

عماد خراسانی

[ ۱۳٩٦/۳/٢ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی 
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی 
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم 
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی 
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود 
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی 
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام 
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی 
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام 
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی 
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان 
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی 
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی 
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی 
 ابراهیم صهبا
[ ۱۳٩٦/٢/۱٧ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم 
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم 

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین 
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم 

در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری 
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم 

بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم 
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم 

گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود 
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم 

هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای 
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم 

چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من 
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم 

 سیمین بهبهانی
[ ۱۳٩٦/٢/۱۳ ] [ ٧:٤٦ ‎ب.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

همه شب با دلم کسی می گفت
سخت آشفته ای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود می رود نگهدارش
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فردا ها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تورها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
هر که دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش
آه اکنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه راه
نرم نرمک خدای تیره ی غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
آیه هایی همه سیاه سیاه

فروغ فرخزاد

[ ۱۳٩٦/۱/٢٤ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
 می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید حال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند باد وصال
 ناله می لرزد ،می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

فروغ فرخزاد

[ ۱۳٩٦/۱/٢٤ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

سیمین بَری ،گل پیکری آری

از ماه و گل زیبا تری آری

همچون پـَری اَفسونگری آری

دیوانه ی رویت منم ،چه خواهی دگر از من

سرگشته ی کـُویَـت منم ،نداری خبر از من

هر شب که مَه در آسمان

گردد عیان دامن کشان

گویم به او راز نهان

که با من چه ها کردی

به جانم چه ها کردی

هر شب که مه در آسمان

گردد عیان دامن کشان

گویم به او راز نهان

که با من چه ها کردی

به جانم چه ها کردی

هم جانو هم جانانه ای ،اَما

در دلبری اَفسانه ای ،اَما

اَما زمن بیگانه ای ،اَما

دیوانه ام خواهی چرا ،تو ای آفـَت دلها

آزورده ام خواهی چرا ،تو ای آفـَت جانها

سیمین بری ،گل پیکری آری

از ماه و گل زیبا تری آری

همچون پـَری اَفسونگری آری

دیوانه ی رویت منم ،چه خواهی دگر از من

سرگشته ی کـُویَـت منم ،نداری خبر از من

هر شب که مَه در آسمان

گردد عیان دامن کشان

گویم به او راز نهان

که با من چه ها کردی

به جانم چه ها کردی

هر شب که مه در آسمان

گردد عیان دامن کشان

گویم به او راز نهان

که با من چه ها کردی

به جانم چه ها کردی

هم جانو هم جانانه ای ،اما

در دلبری افسانه ای ،اما

اما زمن بیگانه ای ،اما

دیوانه ام خواهی چرا ،تو ای آفـت دلها

آزورده ام خواهی چرا ،تو ای آفـت جانها

"ابراهیم صفایی"

[ ۱۳٩٦/۱/٥ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

امکانات وب
‪Google+‬‏