|
خانه ی شعر و ادبیات | ||
|
کمترین تحریری از یک آرزو این است آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی در قناری ها نگه کنَ در قفسَ تا نیک دریابی کز چه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است
کمترین تحریری از یک زندگانی :
آب ، نان ، آواز! ور فزون تر خواهی از آن گاه گه،، پرواز ور فزون تر خواهی از آن،، شادی آغاز ور فزون تر ، باز هم خواهی .... بگویم ،، باز؟ آنچنان بر ما به نان و آب ، اینجا تنگ سالی گشت که کسی به فکر آوازی نخواهد بود....
وقتی آوازی نباشد شوق پروازی نخواهد بود
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی [ ۱۳٩٠/۱٠/٧ ] [ ۱۱:٤۳ ب.ظ ] [ /احمد مسلمی/ و /غریبه/ ]
نا کرده گناه در جهان کیست؟ بگوی و آنکس که گنه نکرد چون زیست؟ بگوی من بد کنم و تو بد مکافات دهی پس فرق میان من و تو چیست؟ بگوی خیام [ ۱۳٩٠/۱٠/٧ ] [ ۱٠:٤٥ ب.ظ ] [ /احمد مسلمی/ و /غریبه/ ]
نه شکوفهای، نه برگی، نه ثمر، نه سایه دارم همه حیرتم که دهقان به چه کار کشت ما را ذوقی اردستانی [ ۱۳٩٠/۱٠/٧ ] [ ۱٠:٤۱ ب.ظ ] [ /احمد مسلمی/ و /غریبه/ ]
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم با عقل آب عشق به یک جو نمیرود دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز پروانه را شکایتی از جور شمع نیست خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست باور مکن که طعنهی طوفان روزگار سروی شدم به دولت آزادگی که سر دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار شهریار [ ۱۳٩٠/۱٠/٧ ] [ ۱٠:۳٧ ب.ظ ] [ /احمد مسلمی/ و /غریبه/ ]
میگذشـــتم صبحدم بر عرصـــــه بازار مست عارضی دیـدم دوان بر خانه خمار مست عارفی دســتم گرفت و خانقاه شـیخ برد شــیخ با سجاده دیدم خرقه و زنار مست سر درون باغ کردم سربه سـر بستان همه باغ مست و زاغ مسـت و طوطی گلزار مست میگذشــتند کاروانان از کنار دجـله ای کاروان مست ساربان مست اشتران قطار مست ذره ای از نور حـــق افــتاد اندر کائنات عرش مست و فرش مست و عرصه دوار مست شمس تبریزی دو بیت از جانب حق راست گفت: عاقل از کردار مست و جاهل از گفتار مست. [ ۱۳٩٠/۱٠/۳ ] [ ٤:٤۳ ب.ظ ] [ /احمد مسلمی/ و /غریبه/ ]
دست مزن! چشم , ببستم دو دست راه مرو! چشم , دو پایم شکست حرف مزن! قطع نمودم سخن نطق مکن! چشم ببستم دهن هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن خواهش نافهمی انسان مکن لال شوم کور شوم کر شوم لیک محال است که من خر شوم چند روی همچو خران زیر بار؟ سر زفضای بشریت برآر اشرف الدین گیلانی [ ۱۳٩٠/۸/٥ ] [ ٩:۱٠ ب.ظ ] [ /احمد مسلمی/ و /غریبه/ ]
چارده ساله بتی بر لب بام چون مه چارده در حسن تمام بر سر سرو، کله گوشه شکست بر گل از سنبل تر سلسله بست داد هنگامهی معشوقی ساز شیوهی جلوهگری کرد آغاز او فروزان چو مه و کرده هجوم بر در و بامش اسیران چو نجوم ناگهان پشت خمی همچو هلال دامن از خون چو شفق مالامال کرد در قبلهی او روی امید ساخت فرش ره او موی سفید گوهر اشک به مژگان میسفت وز دو دیده گهر افشان میگفت: کای پری با همه فرزانگیم نام رفت از تو به دیوانگیم لالهسان سوختهی داغ توام سبزهوش پی سپر باغ توام نظر لطف به حالم بگشای ریگ اندوه ز جانم بزدای نوجوان حال کهن پیر چو دید بوی صدق از نفس او نشنید گفت کای پیر پراکندهنظر روبگردان، به قفا باز نگر که در آن منظره، گلرخساریست که جهان از رخ او گلزاریست او چو خورشید فلک، من ماهم من کمین بندهی او، او شاهم عشقبازان چو جمالش نگرند من که باشم که مرا نام برند نیز بیچاره چو آن سو نگریست تا ببیند که در آن منظره کیست زد جوان دست و فکنداز بامش داد چون سایه به خاک آرامش کانکه با ما ره سودا سپرد نیست لایق که دگر جا نگرد هست آیین دوبینی ز هوس قبلهی عشق یکی باشد و بس [ ۱۳٩٠/٧/٢٢ ] [ ۸:٢٩ ق.ظ ] [ /احمد مسلمی/ و /غریبه/ ]
به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش به بوی گل نفسی همدم صبا می باش نگویمت که همه ساله می پرستی کن سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش چو پیر سالک عشقت به می حواله کند بنوش و منتظر رحمت خدا می باش گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی بیا و همدم جام جهان نما می باش چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان تو همچو باد بهاری گره گشا می باش وفا مجوی ز کس ور سخن نمی شنوی بهرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ ولی معاشر رندان پارسا می باش [ ۱۳٩٠/٦/۱۳ ] [ ۸:۳٢ ب.ظ ] [ /احمد مسلمی/ و /غریبه/ ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||