ای یوسف خوش نام
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ : توسط : احمد مسلمی

ای یوسف خوش نام ما خوش می​روی بر بام ما
 ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا می​شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل جان می​دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما


 
دیکته
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ : توسط : احمد مسلمی

بچه ها !

کاغذی بردارید

بنویسید : کبوتر زیباست

بنویسید : کلاغ بی نهایت زشت است

بنویسید : که آذر خوب است

بنویسید : که دارا فردا

                         قهرمان می زاید

بنویسید : که دارا یک .........

                                    دارد

بنویسید که آذر

                        بی عروسک هم

تا شب جمعه ی آینده

مشق تان این باشد :

که پدر دندان دارد ، اما

نان ندارد بخورد .


 
غریبانه
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٤ : توسط : احمد مسلمی

بگردید بگردید در این خانه بگردید

در این خانه غیبی غریبانه بگردید

یکی مرغ چمن بود که جفت جفت دل من بود

جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید

یکی ساقی مست است پس پرده نشسته است

قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید

نوایی نشنیده است که از خویش رمیده است

به غوغا مخوانید خموشانه بگردید

چه شیرین و چه خوشبوست کجا خوابگه اوست؟

پی آن پر نوش چو پروانه بگردید

بر آن عشق بخندید که عشقش نپسندید

در این حلقه ی زنجیر پو دیوانه بگردید

در این کنج غم آباد نشانش نتوان دید

اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید

کلید در امید اگر هست شمایید

درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید



 
سروده حضرت آیت الله العظمی علی صافی( ره)(کتاب راز دل)
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٤ : توسط : احمد مسلمی

جانا زهجر رویت شب تا سحربسوزم

شب تا سحر برایت با اشک تربسوزم

چون صبح می شود باز تا شام من غمینم

با این غمی که دارم شام دگر بسوزم

در رهگذر بیایم از تو سراغ گیرم

چونکام برنیاید در رهگذر بسوزم

با دوستان نشینم ، باذکر تو قرینم

از جمع دوستان باز من بیشتر بسوزم

چون آفتاب بینم ، ای آفتاب عالم

چون زیر ابر هستی من بیشتر بسوزم

هر جا قدم گذارم در سوز و ساز هستم

هم در حضر رهجرت هم در سفر بسوزم

تو از علی صافی گیری خبر چه نیکوست

چون نیستم ز حالت من با خبر بسوزم


 
ادیب‌الممالک فراهانی
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۳ : توسط : احمد مسلمی

برخـیز شـتربـانـا بربـنـد کـجـــاوه
کز چرخ همی گشت عیان رایت کاوه

در شاخ شجر برخـاست آوای چکاوه
وز طول سفر حسـرت من گشت علاوه

بگذر به شتاب اندر از رود سمـاوه
در دیـده مـن بـنـگر دریـاچـه سـاوه

وز سینه ام آتشکده پارس نمودار 

از رود سماوه ز ره نجد و یمامه
بشتاب و گذر کن به سوی ارض تهامه

بردار پس آنگه گهرافشان سرخامه
این واقعه را زود نما نقش به نامه

در ملک عجم بفرست با پر حمامه
تا جمله ز سر گیرند دستار و عمامه

جوشند چو بلبل به چمن کبک به کهسار 

بنویس یکی نامه به شاپور ذوالاکتاف
کز این عربان دست مبر نایژه مشکاف

هشدار که سلطان عرب داور انصاف
گسترده به پهنای زمین دامن الطاف

بگرفته همه دهر زقاف اندر تا قاف
اینک بدرد خشمش پشت و جگر و ناف

آن را که درد نامه اش از عجب و ز پندار 

ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
ازرقی هروی
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۳ : توسط : احمد مسلمی

 

چه جرم است اینکه هر ساعت ز روی نیلگون دریا

 زمین را سایبان بندد به پیش گنبد خضرا

چون در بالا بود باشد به چشمش آب در پستی

 چو در پستی بود باشد، به کامش دود بر بالا


 
پیاده می شوم
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ : توسط : احمد مسلمی

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند !

ستایش کردم ، گفتند خرافات است !

عاشق شدم ، گفتند دروغ است !

گریستم ، گفتند بهانه است !

دنیا را نگه دارید ، می خوهم پیاده شوم

!!!

!!

!


 
می مَریزید
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ : توسط : احمد مسلمی

می از آن جام پُر می ، سَر َمریزید
سبو بی آن رخ یاران ، مَریزید

گلفشان گشته است عالم ، ولیکن
به ربّت جام دیگر ، سَر مَریزید

خدا داند که عالم گشته است مست
سبویِ بی نظر ، یاران مَریزید

بگویم!جام پر می ، مست لب بود
بگفتم راز ، عالم سر مَریزید


 
نهانخانه اسرار
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧ : توسط : احمد مسلمی
بردر میکده از روی نیازآمده ام
پیش اصحاب طریقت به نماز آمده ام
از نهانخانه اسرار ندارم خبر
به در پیر مغان صاحب راز آمده ام
ازسر کوی تو راندند مرا با خواری
با دلی سوخته از بادیه بازآمده ام
صوفی و خرقه خود زاهد و سجاده خویش
من سوی دیر مغان .نغمه نوازآمده ام
بادلی غمزده از دیر به مسجد رفتم
به امیدی هله با سوز و گداز آمده ام
تاکند پرتو رویت به دوعالم غوغا
بر هر ذره به صد راز و نیاز آمده ام

 
اشعار یکی از سران گنابادی خطاب به آیت الله وحید
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧ : توسط : احمد مسلمی

اشعار یکی از سران گنابادی خطاب به آیت الله وحید در نجف

ای روز تو همچون شب گر تیره و تاریک است
ما شمع شب تاریم هی هی جبلی قم قم

با جنت و با دوزخ ما را نبود کاری
ما طالب دیداریم  هی هی  جبلی  قم  قم

آیت الله وحید در جواب او می فرمایند:

ای کاخ دلت بی نور از شمع هدایت دو ر
کی شمع شب تاری  هی هی دغلی  کم کُم

کو دیده حق بینت چون کفر شده آیینت
کی طالب  دیداری  هی  هی  دغلی  کُم   کُم


 
هی هی جبلی قم قم
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧ : توسط : احمد مسلمی

ما محرم سلطانیم ، هَی هَی جَبَلی قُم قُم

ما صاحب دیوانیم ، هی هی جبلی قم قم


دریای طریقت را ، درُهای حقیقت را

ما گوهر غلطانیم ،  هی هی جبلی قم قم


در عالم جسمانی ، در زمره روحانی

ما مظهر جانانیم ،  هی هی جبلی قم قم


خورشید حقیقت را ما مطلع انواریم

ما پرتو تابانیم ،  هی هی جبلی قم قم


از بحر قدم جوییم ، نه اوییم و هم اوییم

زین حادثه حیرانیم ،  هی هی جبلی قم قم


در میکده کثرت ، خوردیم می وحدت

ما زمره مستانیم ،  هی هی جبلی قم قم


ما خالص ناسوتیم ، مست می لاهوتیم

هم صورت رحمانیم ،  هی هی جبلی قم قم