قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
  از کجا وز که خبر آوردی ؟
   خوش خبر باشی ، اما،‌ اما 
     گرد بام و در من 
         بی ثمر می‌گردی 
            انتظار خبری نیست مرا 
              نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری باری
                 برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس 
                      برو آنجا که تو را منتظرند 
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
  دست بردار از این در وطن خویش غریب 
    قاصد تجربه های همه تلخ 
      با دلم می گوید 
        که دروغی تو ، دروغ 
           که فریبی تو ، فریب
              قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای 
                   راستی آیا رفتی با باد ؟
                      با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی 
                        راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
                            مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
                     در اجاقی ، طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز ؟
                 قاصدک! 
            ابرهای همه عالم شب و روز
       در دلم می گریند .


موضوعات مرتبط: مهدی اخوان ثالث , قاصدک , شعر قاصدک , شعر ایرانی

تاريخ : ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ | ۸:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

ای ساربان منزل مکن جز در دیار یار من
تا یک زمان زاری کنم بر ربع و اطلال و دمن

ربع از دلم پرخون کنم،خاک دمن گلگون کنم
اطلال را جیحون کنم،از آب چشم خویشتن

آن جا که بود آن دلستان،با دوستان در بوستان
شد گرگ و روبه را مکان،شد گور و کرکس را وطن

ابر است بر جای قمر،زهر است بر جای شکر
سنگ است بر جای گهر،خار است بر جای سمن

کاخی که دیدم چون ارم،خرم‌تر از روی صنم
دیوار او بینم به خم،ماننده پشت شمن

زین‌سان که چرخ نیلگون کرد این سراها را نگون
دیار کی گردد کنون گرد دیار یار من



موضوعات مرتبط: ای ساربان منزل مکن , معزی , امیرابوعبدالله محمد معزی

تاريخ : ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ | ٥:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

خیال آن صنم سروقد سیم‌ذقن
بخواب دوش یکی صورتی نمود بمن

هلال‌وار رخ روشنش گرفته خسوف
کمندوار قد راستش گرفته شکن

نه نزد عارض گلرنگ او نشانهٔ گل
نه گرد سینهٔ سیمین او نسیم سمن

سمنش سوخته و ریخته گلش در گل
یکی ز دود دریغ و یکی ز باد محن

رخی که بود چو جان فریشته رخشان
ز خاک و خون شده همچون لباس اهریمن

شهیدوار به خون اندرون گرفته مقام
غریب‌وار بخاک اندرون گرفته وطن

یکی سرشک و هزاران هزار درد و دریغ
یکی دریغ و هزاران هزار گرم و حزن

گسسته بر رخ بیجاده‌گون طویلهٔ در
گرفته در عرق گوهرین عقیق یمن

چه گفت گفت دریغا امید من که مرا
غلط فتاد چنین در وفا و مهر تو ظن

گمن نبرده بدم من که تو بدین زودی
صبوروار ببندی ز یاد بنده دهن

هنوز نرگس سیراب من ندیده جهان
هنوز سوسن آزاد من ندیده چمن

هنوز ناچده از بوستان من کس گل
هنوز ناشده سیر این لبان من ز لبن

کنار پر گل من رفته در کنار زمین
تو در کنار سمن سینگان سیم بدن

بنفشه موی مرا خاک برگشاده گره
تو با بنفشه عذاران گره زده دامن

همان کسم که بدی صورتم جمال بهار
همنا کسم که بدی عارضم نگار ختن

همان کسم که مرا هر که دیدییی گفتی
سهیل مشکن مویی و ماه زهره‌ذقن

کنون بزیر زمین چو صد هزار غریب
گرفته این تن مسکین من بگل مسکن

ز خاک و خشت همی کرده بستر و بالین
ز درد و حسرت کرده ازار و پیراهن

چو چشمهای یتیمان ز آب دیده لحد
چو جامه‌های شهیدان ز خون دیده کفن

نه کس بیارد روزی ز روزگارم یاد
نه کس بگردد روزی مرا بپیرامن

بزیر خاک فراموش گشته بر دل خلق
ستم رسیده ز جور زمانهٔ ریمن

گرفته یاد ترا دوست‌وار اندر دل
نهاده عهد ترا طوق‌وار در گردن

گذاشتیم و گذشتیم و آمدیم و شدیم
تو شاد زی و بکن نوش بادهٔ روشن



موضوعات مرتبط: عمعق بخاری , خیال آن صنم سروقد سیم‌ذقن

تاريخ : ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

من پشیمان نیستم
من به این تسلیم می اندیشم
این تسلیم دردآلود
من صلیب سرنوشتم را
 بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم
در خیابانهای سرد
شب
جفتها پیوسته با تردید
یکدیگر را ترک می گویند
در خیابانهای سرد شب
جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست
من پشیمان نیستم
قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که بر دریاچه های باد میراند
او مرا تکرار خواهد کرد
 آه می بینی
که چگونه پوست من می درد از هم
که چگونه شیر در رگهای آبی رنگ پستانهای سرد من
مایه می بندد
که چگونه خون
رویش غضروفیش را در کمرگاه صبور من
می کند آغاز ؟
من تو هستم ‚ تو
 و کسی که دوست می دارد
 و کسی که در درون خود
ناگهان پیوند گنگی
باز می یابد
با هزاران چیز غربتبار نامعلوم
و تمام شهوت تند زمین هستم
 که تمام آبها را میکشد در خویش
تا تمام دشتها را بارور سازد
 گوش کن
 به صدای دوردست من
 در مه سنگین اوراد سحرگاهی
و مرا در ساکت آینه ها بنگر
که چگونه باز با ته مانده های
دستهایم
عمق تاریک تمام خوابها را لمس می سازم
و دلم را خالکوبی می کنم
چون لکه ای خونین
بر سعادتهای معصومانه هستی
من پشیمان نیستم
از من ای محجوب من با یک من دیگر
که تو او را در خیابانهای سرد شب
با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت
 گفتگو کن
و بیاد آور
مرا در بوسه اندهگین او
 بر خطوط مهربان زیر چشمانت



موضوعات مرتبط: فروغ فرخ زاد , دیوان فروغ , دیوان اشعار

تاريخ : ۱۳۸۸/۱۱/۱٤ | ٤:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()
هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
من بی‌کار گرفتار هوای دل خویش
 
هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی
چون به دست آمدی ای لقمه از حوصله بیش
این تویی با من و غوغای رقیبان از پس
وین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش
همچنان داغ جدایی جگرم می‌سوزد
مگرم دست چو مرهم بنهی بر دل ریش
باور از بخت ندارم که تو مهمان منی
خیمه پادشه آن گاه فضای درویش
 
زخم شمشیر غمت را ننهم مرهم کس
طشت زرینم و پیوند نگیرم به سریش
 
عاشقان را نتوان گفت که بازآی از مهر
کافران را نتوان گفت که برگرد از کیش
منم امروز و تو و مطرب و ساقی و حسود
خویشتن گو به در حجره بیاویز چو خیش
من خود از کید عدو باک ندارم لیکن
کژدم از خبث طبیعت بزند سنگ به نیش
تو به آرام دل خویش رسیدی سعدی
می خور و غم مخور از شنعت بیگانه و خویش
ای که گفتی به هوا دل منه و مهر مبند
من چنینم تو برو مصلحت خویش اندیش


موضوعات مرتبط: هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش , سعدی , بوستان سعدی

تاريخ : ۱۳۸۸/۱۱/٩ | ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()
شراب و عیش نهان چیست کار بی‌بنیاد
زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد
گره ز دل بگشا و از سپهر یاد مکن
که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد
ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ
از این فسانه هزاران هزار دارد یاد
قدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبش
ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد
که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند
که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد
ز حسرت لب شیرین هنوز می‌بینم
که لاله می‌دمد از خون دیده فرهاد
مگر که لاله بدانست بی‌وفایی دهر
که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد
بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم
مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد
نمی‌دهند اجازت مرا به سیر و سفر
نسیم باد مصلا و آب رکن آباد
قدح مگیر چو حافظ مگر به ناله چنگ
که بسته‌اند بر ابریشم طرب دل شاد


موضوعات مرتبط: شراب و عیش نهان چیست کار بی‌بنیاد , حافظ

تاريخ : ۱۳۸۸/۱۱/٩ | ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()
AliShariati.jpg

هی با خودم فکر می کنم

چگونه است که ما در این سر دنیا

عرق می ریزیم و وضع مان این است

و آنها در آن سر دنیا عرق می خورند و وضع شان آن است ... !

نمیدانم ؛ مشکل

در نوع عرق است

یا در نوع ریختن و خوردن

 

                                   دکتر علی شریعتی



موضوعات مرتبط: دکتر علی شریعتی , شریعتی , عرق ریختن , عرق خوردن

تاريخ : ۱۳۸۸/۱۱/٤ | ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()