ساز خاموش
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦ : توسط : احمد مسلمی

بزن آن پرده اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته
بزن بر این زخمه اگر چند در این کاسه تنبور نماندست صدایی
بزن این زخمه بر آن سنگ بر آن چوب
بر آن عشق که شاید بردم راه به جایی
پرده دیگر مکن و زخمه به هنجار کهن نزن
لانه جغد نگر کاسه آن بربط ساقی ز خموشی
نغمه سرکن که جهان تشنه آواز تو بینم
چشمم آن روز مبیناد که خاموش در اینم ساز تو بینم
نغمه توست بزن آنچه که ما زنده بدانیم
اگر این پرده برافتد من و تو نیز نمانیم
اگر چند بمانیم و بگوئیم همانیم


 
گفت که دیوانه نه ای
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۳ : توسط : احمد مسلمی

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
 دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده  سیرست  مرا  جان  دلیرست  مرا
زهرهء  شیرست  مرا  زُهرهء  تابنده شدم

گفت که دیوانه نه ای رو که از این خانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سر مست نه ای رو که از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای
پیش رخ زنده کنش  کشته و آکنده شدم

گفت که:"تو زیرَککی، مست خیالی و شکی"
گول شدم، هول شدم، وز همه برکنده شدم

گفت که:"تو شمع شدی، قبلهً این جمع شدی"
شمع نیم ، جمع نیم ،  دود پراکنده شدم

گفت که:" شیخی و سری، پیش رو و راه بری"
شیخ نیم ،  پیش نیم ، امر ترا بنده شدم

گفت که:" با بال و پری ، من  پر و بالت  ندهم"
در هوس بال و پرش، بی پر و پر کنده شدم

چشمه خورشید  تویی  ، سایه گهِ  بید  منم
چونکه زدی بر سر من، پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم ، وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم، دشمنِ این ژنده شدم

شکر   کند  کاغذ  تو   از  شکر  بی  حد  تو
کامد  او  در برِ من ، با  وی ماننده  شدم

شکر کند چرخ فلک ، از مَلک و مٌلک و مَلَک
کز  کرم و بخششِ او ،  نورِ پذیرنده شدم

از تو ام ای شهره قمر ، در من و در خود بنگر
کز  اثر خنده  تو   گلشنِ  خندنده   شدم

باش چو شطرنج روان، خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاهِ جهان ، فرّخ و فرخنده شدم


 
امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠ : توسط : احمد مسلمی

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

                             بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

                               سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

                              من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

                               دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

                                این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

                                در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

                                راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا 

 


 
تک بیت
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٩ : توسط : احمد مسلمی

منی که نام شراب از "کتاب" می شستم

زمانه "کاتب" دکان می فروشم کرد

؟

من رشته ی محبت تو پاره می کنم

 شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم

ذوقی اردستانی

چه کوتاه است شب های وصال دلبران یارب!

خدا از عمر ما بر عمر این شب ها بیفزاید

یوسف قزوینی

به روی او نگرستن زمن نمی آید

من این دو دیده برای گریستن دارم

روحی همدانی

مُردم ز رشک، چند ببینم که جام می

لب بر لبت گذارد و قالب تهی کند

طالب آملی

شبی زقد تو افتاد سایه بر دیوار

هنوز عاشق بیچاره رو به دیوار است

آصفی هروی

ز بس به حسن وی افزود، غم گداخت مرا

نه من شناختم او را نه او شناخت مرا

ضمیری اصفهانی


 
تو را دوست می‌دارم
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸ : توسط : احمد مسلمی

طرف ِ ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمی‌کند
کلمات انتظار می‌کشند

من با تو تنها نیستم، هیچ‌کس با هیچ‌کس تنها نیست
شب از ستاره‌ها تنهاتر است...

 

طرف ِ ما شب نیست
چخماق‌ها کنار ِ فتیله بی‌طاقت‌اند

خشم ِ کوچه در مُشت ِ توست
در لبان ِ تو، شعر ِ روشن صیقل می‌خورد
من تو را دوست می‌دارم، و شب از ظلمت ِ خود وحشت می‌کند.


 
به تو سلام می‌کنم
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸ : توسط : احمد مسلمی

به تو سلام می‌کنم کنار ِ تو می‌نشینم
و در خلوت ِ تو شهر ِ بزرگ ِ من بنا می‌شود.

اگر فریاد ِ مرغ و سایه‌ی ِ علف‌ام
در خلوت ِ تو این حقیقت را بازمی‌یابم.

 

خسته، خسته، از راه‌کوره‌های ِ تردید می‌آیم.
چون آینه‌ئی از تو لب‌ریزم.
هیچ چیز مرا تسکین نمی‌دهد
نه ساقه‌ی ِ بازوهای‌ات نه چشمه‌های ِ تن‌ات.

بی‌تو خاموش‌ام، شهری در شب‌ام.
تو طلوع می‌کنی
من گرمای‌ات را از دور می‌چشم و شهر ِ من بیدار می‌شود.
با غلغله‌ها، تردیدها، تلاش‌ها، و غلغله‌ی ِ مردد ِ تلاش‌های‌اش.


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
نگاه کن
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸ : توسط : احمد مسلمی

۱

سال ِ بد
سال ِ باد
سال ِ اشک
سال ِ شک.
سال ِ روزهای ِ دراز و استقامت‌های ِ کم
سالی که غرور گدائی کرد.

سالِ پست

            سالِ درد

                      سالِ عزا

سال ِ اشک ِ پوری
سال ِ خون ِ مرتضا
سال ِ کبیسه... 

۲

زنده‌گی دام نیست
عشق دام نیست
حتا مرگ دام نیست
چرا که یاران ِ گم‌شده آزادند
آزاد و پاک...

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
عشق عمومی
ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸ : توسط : احمد مسلمی

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب ، لبخند عشق ام بود

قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا یزی نان که بدانی .......
من درد مشترکم
مرا فریاد کن .

درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
رسم
ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸ : توسط : احمد مسلمی

هی فلانی می دانی ؟ می گویند رسم زندگی چنین است ...

می آیند .... می مانند .... عادت می دهند ...... و می روند.....

و تو در خود می مانی و تو تنها می مانی

راستی نگفتی رسم تو نیز چنین است ؟ ..... مثل همان فلانی ها ......... ؟!


 
ما و می
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱ : توسط : احمد مسلمی

کار ما نیست شناسایی عرفانی می
        کار ما این است که با خوردن آن
               لحظه ای بین دو جهان شناور باشیم
                     و ندانیم که این می چه اثر ها دارد
                            چه سبب ها سازد
                                   چه غزل هایی را خود می می سازد
زاهد از می و میخانه چه داند
      زاهد از عرفانِ می  چیزی نداند
             گرچه او گوید سخن از راه طریقت
                  لیک خود گم کرده راه است و نداند
                        غریبه گرچه راه می خطر دارد فراوان
                                      ولیکن وادیِ بی سرانجامی نباشد