از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر

کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر

عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت

گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر

مگر آزاد کنی، ورنه چو من بنده ی پیر

گر فروشی، نستاند ز تو مولای دگر

عاشقان را طرب از باده ی انگوری نیست

هست مستان ترا نشئه زصهبای دگر

بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ است

بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر

ما گدائی در دوست به شاهی ندهیم

زان که این جای دگر دارد و، آن جای دگر

گر به بتخانه ی چنین نقش رخت بنگارند

هرکه بیند، نکند میل تماشای دگر

راه پنهانی میخانه نداند همه کس

جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر

دل "فرهنگ" ز غم های جهان خون شده بود

غم عشق آمد و افزود به غم های دگر



موضوعات مرتبط: ابوالقاسم فرهنگ شیرازی , از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر , راه پنهانی میخانه نداند همه کس , جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ | ۸:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

در اینجا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب،

در هر نقب چندین حجره،

در هر حجره چندین مرد

در زنجیر...

 

از این زنجیریان،

یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی

به ضرب دشنه ای کشته است.

 

از این مردان،

یکی، در ظهر تابستان سوزان،

نان فرزندان خودرا،

بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد

آغشته است.

 

از اینان، چند کس،

در خلوت یک روز باران ریز،

بر راه ربا خواری نشسته اند

کسانی، در سکوت کوچه،

از دیوار کوتاهی به روی بام جستند

کسانی، نیم شب،

در گورهای تازه،

دندان طلای مردگان را می شکسته اند.

 

من اما هیچ کس را

در شبی تاریک و توفانی نکشتم

من اما راه بر مردی ربا خواری نبستم

من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجستم .

 

در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب و

در هر نقب چندین حجره،

در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

 

در این زنجیریان هستند مردانی

که مردار زنان را دوست می دارند.

در این زنجیریان هستند مردانی

که در رویایشان هر شب زنی

در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد.

 

من اما در زنان چیزی نمی یابم

- گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -

من اما در دل کهسار رویاهای خود،

جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی

که میرویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند،

با چیزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود این بند،

شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،

می گذشتم از تراز خاک سرد پست...

 

جرم این است

جرم این است



موضوعات مرتبط: در اینجا چار زندان است , شاملو

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٧ | ۸:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

جهان را چون رباطی با دو در دان

که چون زین در درآئی بگذری زان

توغافل خفته وز هیچت خبر نه

بخواهی مُرد اگر خواهی وگرنه

ترا گر خود گدائی ور شهنشاه

سه گز کرباس و ده خشتست همراه

بسی کردست گردون شعله کاری

نخواهد بود کس را رستگاری

زهر چیزی که داری کام و ناکام

جدا می‌بایدت گشتن سرانجام

وگر ملکت ز ماهی تا بماهست

سرانجامت بدین دروازه راهست

وگر اسکندری، دنیای فانیت

کند روزی کفن اسکندرانیت

عزیزا بی تو گنجی پادشائی

برای خویشتن بنهاد جائی

اگر رایش بود بر دارد آن گنج

وگرنه همچنان بگذارد آن گنج

جهان بی وفا نوری ندارد

دمی بی ماتمی سوری ندارد

اگر سیمت ببخشد سنگ باشد

وگر عذریت خواهد لنگ باشد

وصالی بی فراقی قسمِ کس نیست

که گل بی خار و شکر بی مگس نیست

نمی‌دانم کسی را بی غمی من

که تادستی برو مالم دمی من

برَو تن در غم بار گران نه

بسی جان کَن چو جان خواهند جان ده

نمی‌بینم ترا آن مردی و زور

که بر گردون شوی نا رفته درگور

نه ششصد سال آدم ماند غمناک

ز بهر گندمی خون ریخت برخاک؟

چو او را گندمی بی صد بلا نیست

ترا هم لقمهٔ بی غم روا نیست

زیان آمد همه سود من و تو

فغان از زاد و از بود من و تو

جهانا کیست کز جَور تو شادست

همه جَور تو و دَور تو بادست

جهان چون نیست از کار تو غمناک

چرا بر سر کنی از دستِ او خاک

جهان چون تو بسی داماد دارد

بسی عید و عروسی یاددارد

مرا عمریست تادربندِ آنم

که تا با همدمی رمزی برانم



موضوعات مرتبط: بخشی از الهی نامه , جهان را چون رباطی با دو در دان , عطار

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٧ | ۸:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

می تراود مهتاب

 می درخشد شبتاب

 نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته ی چند

 خواب در چشم ترم می شکند

نگران با من استاده سحر

 صبح می خواهد از من 

 کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

 در جگر لیکن خاری 

 از ره این سفرم می شکند

 نازک آرای تن ساق گلی، که به جانش کشتم

 و به جان دادمش آب؛ ای دریغا به برم می شکند

 دست ها می سایم ؛ تا دری بگشایم؛ بر عبث می پایم؛

 که به در کس آید

 در و دیوار به هم ریخته شان ، بر سرم می شکند.

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب.

مانده پای آبله از راه دراز؛

 بر دم دهکده مردی تنها؛

 کوله بارش بر دوش،

 دست او بر در می گوید با خود : غم این خفته ی چند،

خواب در چشم ترم می شکند



موضوعات مرتبط: مهتاب , می تراود مهتاب , نیما یوشیج

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٧ | ٧:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()