خانه ی شعر و ادبیات
 
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

ای زندگی تن و توانم همه تو

 جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی از آنی همه من

 من نیست شدم در تو از آنم همه تو

 

×××

باز آی که تا به خود نیازم بینی

بیداری شب های درازم بینی

نی نی غلطم که خود فراق تو مرا

کی زنده رها کند که بازم بینی

×××

هر روز دلم در غم تو زارتر است

وز من دل بی رحم تو بیزارتر است

بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا

 حقا که غمت از تو وفا دارتر است

×××

خود ممکن آن نیست که بر دارم دل

 آن به که به سودای تو بسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل

دل را چه کنم بهر چه می دارم دل

×××

در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است

 هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است

از درد تو هیچ روی درمانم نیست

 درمان که کند مرا که دردم هیچ است

×××

من بودم و دوش آن بت بنده نواز

از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

شب را چه گنه حدیث ما بود دراز

×××

دل تنگم و دیدار تو درمان من است

 بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی

 آن کز غم هجران تو بر جان من است

×××

ای نور دل و دیده و جانم چونی

 ای آرزوی هر دو جهانم چونی

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس

تو بی رخ زرد من ندانم چونی

×××

افغان کردم بر آن فغانم می سوخت

 خامش کردم چو خامشانم می سوخت

از جمله کران ها برون کرد مرا

 رفتم به میان و در میانم می سوخت

×××

من درد تو را ز دست آسان ندهم

 دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

 

مولوی

[ ۱۳۸٩/٩/۱٤ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

مرده بودم زنده شدم گریه بودم خنده شدم

دولت عشق آمده و من دولت پاینده شدم

دیده ی سیر است مرا جان دلیر است مرا

زهره ی شیر است مرا زهره ی تابنده شدم

گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای

رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه ای رو که ازین دست نه ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیال و شککی

گول شدم هول شدم وز همه بر کنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله ی این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دوده پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیشرو راهبری

شیخ نیم پیش نیم امر تورا بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو

زانکه من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن

گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

چشمه ی خورشید تویی سایه گه بید منم

چونکه زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم واشد و بشکافت دلم

اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی زد ز بطر

بنده و فرخنه بدم شاه و خداونده شدم

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم

کز نظر و گردش او نور پذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک

کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق

بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم

یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر

کز اثر خنده ی تو گلشن خندنده شدم

مولانا

[ ۱۳۸٩/٩/۱٤ ] [ ٦:٥٢ ‎ب.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اختر بی آب را کین خاکیان را میخورن

هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم

از شاه بی آغاز من پران شدم چون باز من

تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم

ز آغاز عهدی کرده ام کاین جان فدای شه کنم

بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم

تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم

روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور

چون اصلهای بیخشان از راه پنهان بشکنم

من نشکنم جز جور را یا ظالم بد غور را

گر ذره ای دارد نمک گبرم اگر ان بشکنم

هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد

گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم

گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او

گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم

چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم

گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم

چون من خراب و مست را در خانه ی خود ره رهی

پس تو ندانی اینقدر کین بشکنم آن بشکنم؟

گر پاسبان گوید که:(هی) بر وی بریزم جام می

دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم

گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

خوان کرم گسترده ای مهمان خویشم برده ای

گوشم چرا مالی اگر من گوشه ی نان بشکنم؟

نی نی منم سر خوان تو سر خیل مهمانان تو

جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم

ای که میان جان من تلقین شعرم میکنی

گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند

من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم

مولانا

[ ۱۳۸٩/٩/۱٤ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

امکانات وب
‪Google+‬‏