غریبی
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۸ : توسط : احمد مسلمی

غریبی سخت مرا دلگیر داره 
فلک بر گردنم زنجیر داره 
فلک از گردنم زنجیر بردار 
که غربت خاک عالم گیر داره 

سرم بالین تنم بستر نداره 
به جز شور غمت در سر نداره 
نهد دور از تو هرکس سر به بالین 
الهی سر زبالین برنداره

دلم میل گل باغ تو داره 
سراسر سینه ام داغ تو داره 
بشُم آلاله زارون دل کنم شاد 
بینُم آلاله هم داغ تو داره 

غمم بی حده و دردم بی شماره 
فغون کین چاره هم درمون نداره 
خداوندا ندونه ناصح مو 
که فریاد دلم بی اختیاره

باباطاهر عریان


 
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۳ : توسط : احمد مسلمی

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند

 همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست

طاقتم اظهار عجزو نا توانی می کند

 بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمن

با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند

ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز

چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند

 نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز

با همان شور و نوا دارد شبانی می کند

گر زمین دود هوا گردد همانا،  آسمان

با همین نخوت که دارد آسمانی می کند

سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز

در درونم زنده است و زندگانی می کند

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من

خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند

 بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی

چون بهاران می رسد با من خزانی می کند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند

آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند

 می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان

دفتر دوران ما هم بایگانی می کند

"شهریارا" گو دل از ما مهربانان نشکنید

ورنه قاضی در قضا نامهربانی می کند

شهریار