خانه ی شعر و ادبیات
 
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

 

 

عنان گریه سر داده است با من بانگ رود اینجا

مرا بگذار ای دل فارغ از بود و نبود اینجا

تب و تابی است در این شط بی‌آرام و می‌سوزد

تنور سینه‌اش در شعلهء شبرنگ دود اینجا

مگر آن پیر چنگی قصه‌های غربت او را

فرا چنگ آورد،با آزمون هر سرود اینجا

در این سیر و سفر در خویش می‌گرید که می‌بیند

ز باد فتنه روی لاله و لادن کبود اینجا

دل ما بستر رود است و زخم از تیشهء خارا

روان در ناکجا،اما گسسته تار و پود اینجا

«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل»

سبکباران ساحل را قرار از دل ربود اینجا

من از خون سخن رود غزل را کرده‌ام رنگین‌ 

که با هر جوششی سرچشمه‌یی روشن گشود اینجا

رهایم کن،رها ای دل،که با این ابر دلتنگی‌

غبار آلوده شد آیینهء گفت و شنود اینجا

مشفق کاشانی

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢٩ ] [ ۳:۱٩ ‎ب.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

 

دانی که نو بهار جوانی چه‌سان گذشت؟

زود آنچنان گذشت، که تیر از کمان گذشت

نیمی به راه عشق و جوانی تمام شد

نیم دگر بغفلت و خواب گران شد

صد آفرین به همت مرغی شکسته بال

کز خویشتن شد و، از آشیان گذشت

افسرده‌ای که تازه گلی را ز دست داد

داند چه‌ها به بلبل بی خانمان گذشت

بنگر به شمع عشق، که در اشک و آه او

پروانه بال و پر زد و، آتش به جان گذشت

بشنو درای قافله سالار زندگی

گوید به خواب بودی واین کاروان گذشت

ظالم اگر به تیغ ستم، خون خلق ریخت

از خون بیگناه، مگر می توان گذشت؟

مشفق بهار زندگیت گر صفا نداشت

شکر خدا که همره باد خزان گذشت

مشفق کاشانی

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢٩ ] [ ۳:٠٧ ‎ب.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

امکانات وب
‪Google+‬‏