خانه ی شعر و ادبیات
 
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه


نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت؟
کجا باید صدا سر داد؟
در زیر کدامین آسمان،
روی کدامین کوه؟
که در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه
که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!
کجا باید صدا سر داد؟

فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمین کر، آسمان کور است
نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت؟

اگر زشت و اگر زیبا
اگر دون و اگر والا
من این دنیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست
وجودم گرچه گردآلود سختی هاست
نمی خواهم از این جا دست بردارم!
تنم در تار و پودِ عشقِ انسان های خوبِ نازنین بسته ست.
دلم با صد هزاران رشته، با این خلق
با این مهر، با این ماه
با این خاک با این آب ...
پیوسته است.

مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نیست
توان دیدنِ دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست
هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست.

جهان بیمار و رنجور است.
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست
اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است.

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم، بیفروزم

خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پیشِ پای فرداهای بهتر گل برافشانم
چه فردایی، چه دنیایی!
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...

نمی خواهم بمیرم، ای خدا!
ای آسمان!
ای شب!
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم
مگر زور است؟

"فریدون مشیری"
[ ۱۳٩۳/٤/٢۸ ] [ ٤:٥۸ ‎ب.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

گشت یکی چشمه ز سنگی جدا

 غلغله زن ، چهره نما ، تیز پا

گه به دهان بر زده کف چون صدف

گاه چو تیری که رود بر هدف

گفت : درین معرکه یکتا منم

تاج سر گلبن و صحرا منم

 چون بدوم ، سبزه در آغوش من

 بوسه زند بر سر و بر دوش من

چون بگشایم ز سر مو ، شکن

 ماه ببیند رخ خود را به من

 قطره ی باران ، که در افتد به خاک

 زو بدمد بس کوهر تابناک

 در بر من ره چو به پایان برد

 از خجلی سر به گریبان برد

 ابر ، زمن حامل سرمایه شد

 باغ ،‌ز من صاحب پیرایه شد

 گل ، به همه رنگ و برازندگی

 می کند از پرتو من زندگی

در بن این پرده ی نیلوفری

کیست کند با چو منی همسری ؟

زین نمط آن مست شده از غرور

 رفت و ز مبدا چو کمی گشت دور

 دید یکی بحر خروشنده ای

 سهمگنی ، نادره جوشنده ای

 نعره بر آورده ، فلک کرده کر

دیده سیه کرده ،‌شده زهره در

 راست به مانند یکی زلزله

 داده تنش بر تن ساحل یله

 چشمه ی کوچک چو به آنجا رسید

 وان همه هنگامه ی دریا بدید

 خواست کزان ورطه قدم درکشد

 خویشتن از حادثه برتر کشد

 لیک چنان خیره و خاموش ماند

 کز همه شیرین سخنی گوش ماند

خلق همان چشمه ی جوشنده اند

 بیهوده در خویش هروشنده اند

 یک دو سه حرفی به لب آموخته

 خاطر بس بی گنهان سوخته

لیک اگر پرده ز خود بردرند

 یک قدم از مقدم خود بگذرند

 در خم هر پرده ی اسرار خویش

 نکته بسنجند فزون تر ز پیش

 چون که از این نیز فراتر شوند

 بی دل و بی قالب و بی سر شوند

 در نگرند این همه بیهوده بود

 معنی چندین دم فرسوده بود

 آنچه شنیدند ز خود یا ز غیر

 و آنچه بکردند ز شر و ز خیر

 بود کم ار مدت آن یا مدید

 عارضه ای بود که شد ناپدید

 و آنچه به جا مانده بهای دل است

کان همه افسانه ی بی حاصل است

نیما یوشیج

 

 

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱٧ ] [ ٩:٢٥ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

امکانات وب
‪Google+‬‏