بودن

یا نبودن ...

بحث در این نیست

وسوسه این است .

شراب ِ زهر آلوده به جام و

شمشیر ِ به زهر آب دید

در کف ِ دشمن .

همه چیزی

از پیش

روشن است و حساب شده

و پرده

در لحظه ی معلوم

فرو خواهد افتاد ....

"شاملو"



موضوعات مرتبط: احمد شاملو , بودن یا نبودن , اشعار شاملو , شراب ِ زهر آلوده به جام

تاريخ : ۱۳٩۳/٥/۱۱ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

با به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را


شکرفروش که عمرش دراز باد چرا
تفقدی نکند طوطی شکرخا را


غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل

که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را


به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
به بند و دام نگیرند مرغ دانا را


ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست
سهی قدان سیه چشم ماه سیما را


چو با حبیب نشینی و باده پیمایی
به یاد دار محبان بادپیما را


جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را


در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسیحا را

                                                                             (( حافظ ))

                                                                      



موضوعات مرتبط: با به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیاب , حافظ

تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٩ | ۳:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : صمد | نظرات ()

در پیله تا به کی بر خویشتن تنی
پرسید کرم را مرغ از فروتنی

تا چند منزوی در کنج خلوتی
دربسته تا به کی در محبس تنی

 در فکر رستنم ـپاسخ بداد کرم ـ  
خلوت نشسنه ام زیر روی منحنی

هم سال های من پروانگان شدند
جستند از این قفس،گشتند دیدنی

در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ
یا پر بر آورم بهر پریدنی

اینک تو را چه شد کای مرغ خانگی!
کوشش نمی کنی،پری نمی زنی؟

 ((نیما یوشیج ))



موضوعات مرتبط: در پیله تا به کی بر خویشتن تنی , نیمایوشیج , یا پر بر آورم بهر پریدنی , شعر نو

تاريخ : ۱۳٩۳/٥/۸ | ٥:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : صمد | نظرات ()

من در این خانه به گمنامی غمناک علف نزدیکم

من صدای نفس باغچه را می شنوم

و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد

و صدای سرفه ی روشنی از پشت درخت

عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ

چکچک چلچله از سقف بهار

و صدای صاف باز و بسته شدن پنچره ی تنهایی

و صدای پاک پوست انداختن مبهم عشق

متراکم شدن ذوق پریدن در بال

و ترک خوردن خودداری روح

من صدای قدم خواهش را می شنوم

و صدای پای قانونی خون را در رگ

ضربان سحر چاه کبوتر ها

تپش قلب شب آدینه

جریان گل میخک در فکر

شیهه ی پاک حقیقیت از دور

من صدای وزش ماده را می شنوم

و صدای ایمان را در کوچه ی شوق

و صدای باران را روی پلک تر عشق

روی موسیقی نمناک بلوغ

و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب

روی آواز انارستا ن ها

پاره پاره شدن کاغذ زیبایی

پر و خالی شدن کاسه ی غربت از باد

(( سهراب سپهری ))



موضوعات مرتبط: سهراب سپهری , من در این خانه به گمنامی غمناک علف نزدیکم , پاره پاره شدن کاغذ زیبایی , شعر نو

تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٦ | ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : صمد | نظرات ()

یکی گفت با صوفی در صفا

ندانی فلانت چه گفت از قفا؟ 

بگفتا خموش ای برادر بخفت

ندانسته بهتر که دشمن چه گفت؟

کسانی که پیغام دشمن برند

ز دشمن همانا که دشمن ترند

کسی قول دشمن نیارد به دوست

جز آن کس که در دشمنی یار اوست

نیارست دشمن جفا گفتنم

چنان کز شنیدن بلرزد تنم

تو دشمن تری کآوری بر دهان

که دشمن چنین گفت اندر نهان

سخن چین کند تازه جچنگ قدیم

به خشم اورد نیکمرد سلیم

از ان همنشین تا توانی گریز

که مر فتنهء خفته را گفت خیز

سیه چال و مرد اندر او بسته پای

به از فتنه از جای بردن به جای

میان دوتن جنگ چون آتش است

سخن چین بدبخت هیزم کش است

                                                                                           (( سعدی ))



موضوعات مرتبط: میان دوتن جنگ چون آتش است , سعدی , تو دشمن تری کآوری بر دهان

تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٦ | ٢:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : صمد | نظرات ()

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن

چون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن

باده خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ای

بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن

روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو

خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن

دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی

بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن

من همگی تراستم مست می وفاستم

با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن

ای دل پاره پاره‌ام دیدن او است چاره‌ام

او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن

ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو

گر نه سماع باره‌ای دست به نای جان مکن

نفخ نفخت کرده‌ای در همه دردمیده‌ای

چون دم توست جان نی بی‌نی ما فغان مکن

کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد

ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن

ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو

گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن

هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو

کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن

شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا

گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن

باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو

باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن

باده عام از برون باده عارف از درون

بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن

از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو

چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن

 

"مولانا"



موضوعات مرتبط: دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن , دیوان شمس , بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن , مولوی

تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٦ | ٩:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند

وین عالم بی‌اصل را چون ذره‌ها برهم زند

عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود

آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند

دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک

زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند

بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان

شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند

گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد

گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند

خورشید افتد در کمی از نور جان آدمی

کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند

مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری

مه را نماند، مِهتری، شادّیِ او بر غم زند

افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل

زهره نماند زهره را تا پرده خرم زند

نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح

نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند

نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند

نی باغ خوش باشی کند نی ابر نیسان نم زند

نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا

نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند

اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود

جان ربی الاعلی گود دل ربی الاعلم زند

برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل

تا نقش‌های بی‌بدل بر کسوه معلم زند

حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته

آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند

خورشید حق دل شرق او شرقی که هر دم برق او

بر پوره ادهم جهد بر عیسی مریم زند

 

"مولانا"



موضوعات مرتبط: جان عاشق , مولانا , گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند , دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک

تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٥ | ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()