خانه ی شعر و ادبیات
 
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

کشتئی افتاد در غرقاب سخت

بود در کشتی حریصی شور بخت

نقدش آهن بود خرواری مگر

بود با او همنشین مردی دگر

نقد این پرحواصل بود و بس

موج چون بسیار شد از پیش و پش

آنکه داشت آهن همه بر پشت بست

وین بدان پر حواصل بر نشست

عاقبت چون گشت آن کشتی خراب

مرد را افکند آن آهن در آب

وان دگر یک راه ساحل برگرفت

خوش خوشش پرحواصل برگرفت

ای شده عمری گران بار گناه

مینترسی پیش و پس آبی سیاه

بادلی چون آهن و باری گران

کی رسد کشتی ایمان با کران

گر ز دریا راه ساحل بایدت

بار چون پر حواصل بایدت

ورنه در غرقاب خون افتاده گیر

از گران باری نگون افتاده گیر

کار خود در زندگانی کن ببرگ

زانکه نتوان کرد کاری روز مرگ

این زمان دریاب کاسان باشدت

ور نه دشواری فراوان باشدت

"عطار"

[ ۱۳٩۳/٧/۱٤ ] [ ٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
وز بستر عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرست 
تا در نگرد که بی‌تو چون خواهم خفت

[ ۱۳٩۳/٧/۱٤ ] [ ٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
اگر آن تُرکِ شیرازی، به دست آرد دل ما را
به خالِ هندویش بخشم، سمرقند و بُخارا را
بده ساقی میِ باقی که در جنّت نخواهی یافت
کنارِ آبِ رکن آباد و گُلگَشتِ مُصلّا را
فِغان! کاین لولیانِ شوخِ شیرین کارِ شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل، که تُرکان خوانِ یَغما را
ز عشق ناتمام ما جمال یار مُستغنی‌است
به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را؟
من از آن حُسنِ روزافزون که یوسُف داشت دانستم
که عشق، از پرده‌ی عِصمت، برون آرد زلیخا را
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین، دعا گویم
جواب تلخ می‌زیبد لبِ لعلِ شکرخا را!
نصیحت گوش کن جانا، که از جان دوست‌تر دارند
جوانانِ سعادتمند، پندِ پیرِ دانا را:
«حدیث از مطرب و می گو و رازِ دَهر کمتر جو!
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمّا را»
غزل گفتی و دُرّ سُفتی! بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو اَفشانَد فَلَک عِقدِ ثُریّا را
"حافظ"
[ ۱۳٩۳/٧/٦ ] [ ٧:۳٩ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا 
سایه‌ی او گشتم و او، بُرد به خورشید مرا

جان دل و دیده منم، گریه‌ی خندیده منم 
یارِ پسندیده منم، یار پسندید مرا

کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز 
کان صنمِ قبله‌نما، خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش، تافته در دیده‌ی من 
آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود، پیش رخ روشن او 
تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

گوهرِ گُم‌بوده نگر، تافته بر فرق فلک 
گوهری خوب‌نظر، آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند، بوسه بر این باره زند 
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا

هر سحر از کاخ کرم، چون که فرو می‌نگرم
بانگ لک‌الحمد رسد، از مه و ناهید مرا

چون سر زلفش نکشم، سر ز هوای رخ او 
باش که صد صبح دمد، زین شب امید مرا

پرتو بی‌پیرهنم، جان رها کرده تنم 
تا نشوم سایه‌ی خود، باز نبینید مرا

"هوشنگ ابتهاج"

[ ۱۳٩۳/٧/٦ ] [ ٧:۳٢ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

امکانات وب
‪Google+‬‏