کوچه 2
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٢ : توسط : احمد مسلمی
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
یاد دیدار تو را گوشه ی آن کوچه بگشتم

گوشه چشم فقط اشک  سرازیر و نگاهم
همه پیداست که من در پی یارم

بر لب جوی نشستیم و تو مجذوب نگاهم
که منم جذب نگاهت نگرانم

وچه زیباست سیاهی دو چشمان سیاهت
که سرآغاز جهانی است نگاه نگرانت

آسمان صاف و شب آرام و صدایی که سکوت است
و سجود درختی که خدایش جبروت است

بشکستم همه ی حرف سکوت و به جوابی
که کنم دور ز خود عشق تو ای شاه لیالی

و به اجبار بگفتم که از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، بار سفر کن که گران است

و تو گفتی حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم

و چه شوقی که از این حرف درآمد
و عجب بغض عجیبی که برآمد

هر چه گفتی نگسستی نرمیدی 
و منم دام و تو صیدی

و سکوتی که من آغازگر حرف نخستم
همه آرامش شب را که به تشویش گشودم

منم آن صید که در دام اسیرم
منم آن آهو صحرا که گیرم

همه دردی که به جان است
همه پنهان شده از چشم سیاهت

نتوانم بزبان گفته و گویم
که تو خوانی ز همین حالت رویم

سالیان است که هر شب به سیاهی
پس این کوچه کنم اشک که شاید تو بیایی

بی تو هر گز نتوانم ، حذر از عشق ندانم
گذر از کوچه معشوق که بی یار نتوانم (نتانم)

مهدی کاظمی