خانه ی شعر و ادبیات
 
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

افشین یداللهی

[ ۱۳٩٥/٥/۸ ] [ ٧:٠٠ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

دیشب که پیاله ایی تهی می کردی

دیدم که خدا خدا می کردی

 

ای دوست چرا جام به دستت داری

این عالم هستی به مستی داری

 

آن روز که آمدی گریانی

حتم است که می روی خوشحالی

 

جانا چو شگفت دیدم من

امروز که وقت است شدش بارانی

 

آری سوال من هم اینجاست

آیا رفتن و آمدن تکراریست؟

"مهدی کاظمی"

[ ۱۳٩٥/٥/٧ ] [ ٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

امکانات وب
‪Google+‬‏