خانه ی شعر و ادبیات
 
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و برهاندم از بند ملامت

خاک ره آن یار سفرکرده بیارید
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

فریاد که از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

درویش مکن ناله ز شمشیر احبا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
بر می‌شکند گوشه محراب امامت

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت

کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت
"حافظ"
[ ۱۳٩٥/۸/٢٠ ] [ ۳:۱٥ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
بود آیا که در میکده‌ها بگشایند
گره از کار فروبسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
نامه تعزیت دختر رز بنویسید
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند
گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب
تا حریفان همه خون از مژه‌ها بگشایند
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا
که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند
"حافظ"
[ ۱۳٩٥/۸/۱٩ ] [ ٩:۳٤ ‎ب.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
یاد دیدار تو را گوشه ی آن کوچه بگشتم

گوشه چشم فقط اشک  سرازیر و نگاهم
همه پیداست که من در پی یارم

بر لب جوی نشستیم و تو مجذوب نگاهم
که منم جذب نگاهت نگرانم

وچه زیباست سیاهی دو چشمان سیاهت
که سرآغاز جهانی است نگاه نگرانت

آسمان صاف و شب آرام و صدایی که سکوت است
و سجود درختی که خدایش جبروت است

بشکستم همه ی حرف سکوت و به جوابی
که کنم دور ز خود عشق تو ای شاه لیالی

و به اجبار بگفتم که از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، بار سفر کن که گران است

و تو گفتی حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم

و چه شوقی که از این حرف درآمد
و عجب بغض عجیبی که برآمد

هر چه گفتی نگسستی نرمیدی
و منم دام و تو صیدی

و سکوتی که من آغازگر حرف نخستم
همه آرامش شب را که به تشویش گشودم

منم آن صید که در دام اسیرم
منم آن آهو صحرا که گیرم

همه دردی که به جان است
همه پنهان شده از چشم سیاهت

نتوانم بزبان گفته و گویم
که تو خوانی ز همین حالت رویم

سالیان است که هر شب به سیاهی
پس این کوچه کنم اشک که شاید تو بیایی

بی تو هر گز نتوانم ، حذر از عشق ندانم
گذر از کوچه معشوق که بی یار نتوانم (نتانم)
"مهدی کاظمی"
[ ۱۳٩٥/۸/٦ ] [ ۳:۳٤ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !

با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 فریدون مشیری

(کوچه2 - پاسخ شعر مشیری)

[ ۱۳٩٥/۸/۱ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ احمد مسلمی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

امکانات وب
‪Google+‬‏