هر قدر زلف تو ای سلسله مو سلسله دارد
به همان قدر دلم از تو ستمگر گله دارد
گفتیم صبر نما تا ز لبم کام بگیری
آخر ای سنگدل این دل چقدر حوصله دارد
شاطرعباس صبوحی


موضوعات مرتبط: شاطرعباس صبوحی , هر قدر زلف تو ای سلسله مو سلسله دارد , به همان قدر دلم از تو ستمگر گله دارد , آخر ای سنگدل این دل چقدر حوصله دارد

تاريخ : ۱۳٩٦/٤/٢٧ | ۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()
شعری که سبب دوختن دهان فرخی یزدی شد
این مسمط را در دوره زمامداری ضیغم الدوله بر یزد سرود
عید جم شد ای فریدون خو بت ایران پرست
مستبدی خوی ضحاکی است این خو نه ز دست
حالیا کز سلم و تور انگلیس و روس هست
ایرج ایران سراپا دستگیر و پای بست
به که از راه تمدن ترک بی مهری کنید
در ره مشروطه اقدام منوچهری کنید
این همان ایران که منزلگاه کیکاوس بود
خوابگاه داریوش مامن کوروش بود
جای زال و رستم و گودرز و گیو و طوس بود
نی چنین پامال جور انگلیس و روس بود
این همه از بی حسی ما بود کافسرده ایم
مردگان زنده بلکه زندگان مرده ایم
این وطن رزم آوری مانند قارون دیده است
وقعه ی گرشاسب و جنگ تهمتن دیده است
هوشمندی همچو جاماس و پشوتن دیده است
شوکت گشتاسب و دارایی بهمن دیده است
هرگز اینسان بی کس و بی یار و یاور نبود
هیچ ایامی چو اکنون عاجز و مضطر نبود
رنج های اردشیر بابکان بر باد رفت
زحمت شاهپور ذوالاکتاف حال از یاد رفت
شیوه ی نوشیروانی رسم عدل و داد رفت
آبروی خاک ما بر باد استبداد رفت
حالیا گر بیند ایران را چنین بهرام گور
از خجالت تا قیامت سر برون نآرد ز گور
آخر ای بی شور مردم عرق ایرانی کجاست
شد وطن از دست آیین مسلمانی کجاست
حشمت هرمز چه شد؟ شاپور ساسانی کجاست؟
سنجر سلجوق کو ، منصور سامانی کجاست؟
گنج باد آور کجا شد ؟ زر دست افشار کو
صولت خصم افکن نادر شه افشار کو ؟
ای خوش آن روزی که ایران بود چون خلد برین
وسعت این خاک پاک از روم بودی تا به چین
بوده از حیث نکویی جنت روی زمین
شهریاران را بر این خاک از شرف بودی جبین
لیک فرزندان او قدر ورا نشناختند
جسم پاکش را لگد کوب اجانب ساختند
فرخی یزدی


موضوعات مرتبط: فرخی یزدی , شعری که سبب دوختن دهان فرخی یزدی شد , عید جم شد ای فریدون خو بت ایران پرست , خوابگاه داریوش مامن کوروش بود

تاريخ : ۱۳٩٦/٤/٢٧ | ۱:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()
آن شب که تو را با دگری دیدم و رفتم 
چون مرغِ شب از داغِ تو نالیدم و رفتم

مانندِ نسیمی که نداند رهِ خود را
دامن ز گلستانِ تو برچیدم و رفتم

یا همچو شعاعی که گریزنده و محو است 
بر گوشه ی دیوارِ تو تابیدم و رفتم

دامانِ تو چون محرم رازِ دگری گشت
پیوندِ دل از عشق تو بُبریدم و رفتم

گر سنگ ببیند همه آتش شود و اشک
زان داغ که از هجرِ تو من دیدم و رفتم

ای باد که باز است به رویت درِ این باغ
این خرمنِ گل را به تو بخشیدم و رفتم

ابوالحسن ورزی


موضوعات مرتبط: ابوالحسن ورزی , آن شب که تو را با دگری دیدم و رفتم , چون مرغِ شب از داغِ تو نالیدم و رفتم , این خرمنِ گل را به تو بخشیدم و رفتم

تاريخ : ۱۳٩٦/٤/۱٢ | ٧:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()
دختر ِ چادر سفید ِ سینی ِ چایی به دست!
ای که هرگز در خیالم هم نمی آیی به دست!

معذرت میخاهم از اینکه به خوابت آمدم
خسته ام از بی تو بودن، درد ِ تنهایی بد است

می نشستی روبرویم کاش، دلتنگ ِ توام
می روی با ناز و هی با عشوه می آیی بد است

من غریبه نیستم کافی ست یک فنجان ِ چای
بیش از این من را اگر شرمنده بنمایی بد است

می کشم حالا که قلیان ِ بلور آورده ای
گرچه دکتر گفته تنباکوی ِ نعنایی بد است

از حسودان ترس دارم با شکوفه دادنت
ای هلوی ِ چار فصل ِ من! شکوفایی بد است

آی دریا چشم ِ جنگل پلک ِ ابرو ابر و مه!
رحم کن بالا بلا! این قدر زیبایی بد است

اینهمه بر شانه موهای ِ شرابی را نریز
باد هم آشفته این اندازه گیرایی بد است

شور ِ شیرین! حق بده فرهاد ِ بی تابت شوم
با وجود ِ اینهمه خسرو، شکیبایی بد است

با خود آوردم غزل، قابل ندارد مال ِ تو
پس زدن آنهم برای ِ قلب ِ اهدایی بد است

چون که سهم ِ عشق ِ ما دنیای ِ بیداری نشد
قرنها هم بعد ِ خابت پلک بگشایی بد است

‏شهراد میدرى


موضوعات مرتبط: ‏شهراد میدرى , دختر ِ چادر سفید ِ سینی ِ چایی به دست , ای که هرگز در خیالم هم نمی آیی به دست , دختر چادر سفید

تاريخ : ۱۳٩٦/٤/۱٢ | ٧:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()