دختر ِ چادر سفید ِ سینی ِ چایی به دست!
ای که هرگز در خیالم هم نمی آیی به دست!

معذرت میخاهم از اینکه به خوابت آمدم
خسته ام از بی تو بودن، درد ِ تنهایی بد است

می نشستی روبرویم کاش، دلتنگ ِ توام
می روی با ناز و هی با عشوه می آیی بد است

من غریبه نیستم کافی ست یک فنجان ِ چای
بیش از این من را اگر شرمنده بنمایی بد است

می کشم حالا که قلیان ِ بلور آورده ای
گرچه دکتر گفته تنباکوی ِ نعنایی بد است

از حسودان ترس دارم با شکوفه دادنت
ای هلوی ِ چار فصل ِ من! شکوفایی بد است

آی دریا چشم ِ جنگل پلک ِ ابرو ابر و مه!
رحم کن بالا بلا! این قدر زیبایی بد است

اینهمه بر شانه موهای ِ شرابی را نریز
باد هم آشفته این اندازه گیرایی بد است

شور ِ شیرین! حق بده فرهاد ِ بی تابت شوم
با وجود ِ اینهمه خسرو، شکیبایی بد است

با خود آوردم غزل، قابل ندارد مال ِ تو
پس زدن آنهم برای ِ قلب ِ اهدایی بد است

چون که سهم ِ عشق ِ ما دنیای ِ بیداری نشد
قرنها هم بعد ِ خابت پلک بگشایی بد است

‏شهراد میدرى


موضوعات مرتبط: ‏شهراد میدرى , دختر ِ چادر سفید ِ سینی ِ چایی به دست , ای که هرگز در خیالم هم نمی آیی به دست , دختر چادر سفید

تاريخ : ۱۳٩٦/٤/۱٢ | ٧:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
یاد دیدار تو را گوشه ی آن کوچه بگشتم

گوشه چشم فقط اشک  سرازیر و نگاهم
همه پیداست که من در پی یارم

بر لب جوی نشستیم و تو مجذوب نگاهم
که منم جذب نگاهت نگرانم

وچه زیباست سیاهی دو چشمان سیاهت
که سرآغاز جهانی است نگاه نگرانت

آسمان صاف و شب آرام و صدایی که سکوت است
و سجود درختی که خدایش جبروت است

بشکستم همه ی حرف سکوت و به جوابی
که کنم دور ز خود عشق تو ای شاه لیالی

و به اجبار بگفتم که از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، بار سفر کن که گران است

و تو گفتی حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم

و چه شوقی که از این حرف درآمد
و عجب بغض عجیبی که برآمد

هر چه گفتی نگسستی نرمیدی 
و منم دام و تو صیدی

و سکوتی که من آغازگر حرف نخستم
همه آرامش شب را که به تشویش گشودم

منم آن صید که در دام اسیرم
منم آن آهو صحرا که گیرم

همه دردی که به جان است
همه پنهان شده از چشم سیاهت

نتوانم بزبان گفته و گویم
که تو خوانی ز همین حالت رویم

سالیان است که هر شب به سیاهی
پس این کوچه کنم اشک که شاید تو بیایی

بی تو هر گز نتوانم ، حذر از عشق ندانم
گذر از کوچه معشوق که بی یار نتوانم (نتانم)

مهدی کاظمی


موضوعات مرتبط: کوچه 2 , بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم , یاد دیدار تو را گوشه ی آن کوچه بگشتم , مهدی کاظمی

تاريخ : ۱۳٩٤/٦/٢٢ | ٩:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

پای یک مسجد متروک بنای ده ماست
 نوتر از منظره ها مقبره های ده ماست

خانه هامان گلی و پنجره هامان بسته
 فقط این مسجد متروکه نمای ده ماست

کدخدای ده ما هرچه بگوید حق است
 کدخدای ده ما نیست خدای ده ماست

 کدخدا را چو خدا قبله حاجت کردیم
کدخدایی و خدایی که بلای ده ماست

ما از این زندگی آخر به خدا خسته شدیم
این صدا مختص من نیست صدای ده ماست

خاک نفرین شده ها مرکز طاعون زده ها
 تخم آفت زدگی در گل و لای ده ماست

پدرم از ده بالا که غروب آمد گفت
هرچه بد بختی و درد است برای ده ماست

آی چوپان جوان خسته نباشی بنواز
فقط این نی لبکت لطف و صفای ده ماست

محمدرضایعقوبی

 



موضوعات مرتبط: کد خدای ده ما , پای یک مسجد متروک بنای ده ماست , کدخدا را چو خدا قبله حاجت کردیم , محمدرضایعقوبی

تاريخ : ۱۳٩٤/٤/٧ | ٥:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

من که فرزند این سرزمینم
در پى توشه‏اى خوشه‏چینم


شادم از پیشه‏ى خوشه‏چینى
رمز شادى بخوان جبینم


قلب ما بود مملو از شادى بى‏پایان
سعى ما بود بهر آبادى این سامان


خوشه‏چین کجا اشگ محنت بدامن ریزد
خوشه‏چین کجا دست حسرت زند بر دامان


اى خوشا پس از لحظه‏اى چند آرمیدن
همره دلبران خوشه‏چیدن


از شعف گهى همچو بلبل نغمه‏خوان
گه از این سو به آن سو دویدن


در کشور سبزه و گل
با شور و شعف نغمه کن ساز

قلب ما بود مملو از شادى بى‏پایان
سعى ما بود بهر آبادى این سامان


خوشه‏چین کجا اشک محنت بدامن ریزد
خوشه‏چین کجا دست حسرت زند بر دامان

کریم فکور



موضوعات مرتبط: خوشه چین , کریم فکور , من که فرزند این سرزمینم , شادم از پیشه‏ى خوشه‏چینى

تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۳٠ | ٢:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

صدای پا نبود صدای تق تق شکستن تو بود
غروب خسته بود که من سرم هنوز رو دامن تو بود


صدای پای تو که توی راه راه زبونه میکشید
تمام روحمو برای دیدنت به خونه میکشید..


به مادرم بگین قفس شکسته و پرنده پر زده
به مادرم بگین بهار اومده جوونه سر زده


یه درد مطمئن مفاصل منو کلافه کرده
تمام وزنشو به شونه های من اضافه کرده


غروب رفته بود غروب ِ توی مه غروب ِ تو غبار
غروب بیقرار غروب رو سیاه غروب بی پناه..


به مادرم بگین هنوز خنده هاش رو سر جهازشن
به مادرم بگین هنوز گریه هاش تو جا نمازشن


به مادرم بگین هنوز خنده هاش رو سر جهازشن
به مادرم بگین هنوز گریه هاش تو جا نمازشن

"حسین صفا"



موضوعات مرتبط: مادر , مادر چاوشی , صدای پا نبود صدای تق تق شکستن تو بود , به مادرم بگین هنوز خنده هاش رو سر جهازشن

تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢ | ۳:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

لیلا مهاجر است که حرفی نمی‎زند
آزرده خاطر است که حرفی نمی‎زند

لیلا نماد غربت این حال و روز ماست
درد معاصر است که حرفی نمی‎زند

لیلا برای رنج کشیدن تمام عمر
انگار حاضر است که حرفی نمی‎زند

گم گشته در هیاهوی رنگ و ریای شهر
انگار کافر است که حرفی نمی‎زند

لیلا دلش گرفته از این کوچه های تلخ
فردا مسافر است که حرفی نمی‎زند

این شعر را برای دل او سروده ام
این بیت آخر است که حرفی نمی‎زند

علی مدد رضوانی



موضوعات مرتبط: لیلا مهاجر است که حرفی نمی‎زند , علی مدد رضوانی , لیلا دلش گرفته از این کوچه های تلخ , لیلا نماد غربت این حال و روز ماست

تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٢ | ٤:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

 

 

عنان گریه سر داده است با من بانگ رود اینجا

مرا بگذار ای دل فارغ از بود و نبود اینجا

تب و تابی است در این شط بی‌آرام و می‌سوزد

تنور سینه‌اش در شعلهء شبرنگ دود اینجا

مگر آن پیر چنگی قصه‌های غربت او را

فرا چنگ آورد،با آزمون هر سرود اینجا

در این سیر و سفر در خویش می‌گرید که می‌بیند

ز باد فتنه روی لاله و لادن کبود اینجا

دل ما بستر رود است و زخم از تیشهء خارا

روان در ناکجا،اما گسسته تار و پود اینجا

«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل»

سبکباران ساحل را قرار از دل ربود اینجا

من از خون سخن رود غزل را کرده‌ام رنگین‌ 

که با هر جوششی سرچشمه‌یی روشن گشود اینجا

رهایم کن،رها ای دل،که با این ابر دلتنگی‌

غبار آلوده شد آیینهء گفت و شنود اینجا

مشفق کاشانی



موضوعات مرتبط: مشفق کاشانی , عنان گریه سر داده است با من بانگ رود اینجا , ز باد فتنه روی لاله و لادن کبود اینجا , عباس کی منش

تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٩ | ۳:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

 

دانی که نو بهار جوانی چه‌سان گذشت؟

زود آنچنان گذشت، که تیر از کمان گذشت

نیمی به راه عشق و جوانی تمام شد

نیم دگر بغفلت و خواب گران شد

صد آفرین به همت مرغی شکسته بال

کز خویشتن شد و، از آشیان گذشت

افسرده‌ای که تازه گلی را ز دست داد

داند چه‌ها به بلبل بی خانمان گذشت

بنگر به شمع عشق، که در اشک و آه او

پروانه بال و پر زد و، آتش به جان گذشت

بشنو درای قافله سالار زندگی

گوید به خواب بودی واین کاروان گذشت

ظالم اگر به تیغ ستم، خون خلق ریخت

از خون بیگناه، مگر می توان گذشت؟

مشفق بهار زندگیت گر صفا نداشت

شکر خدا که همره باد خزان گذشت

مشفق کاشانی

 



موضوعات مرتبط: مشفق کاشانی , دانی که نو بهار جوانی چه‌سان گذشت؟ , عباس کی منش , شکر خدا که همره باد خزان گذشت

تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٩ | ۳:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()