صنم تا کی دل ما را کنی آب

دل نازک ندارد اینقدر تاب

اگر تو راست می‌گویی به فایز

به بیداری بیا پیشم نه در خواب

"فایز دشتستانی"



تاريخ : ۱۳٩٦/٥/۱٢ | ۳:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

تا دل به برم هوای دل‌بر دارد

افسانهٔ عشق دل‌بر از بر دارد

دل رفت ز بر چو رفت دلبر آری

دل از دل‌بر چگونه دل بر دارد

 

فروغی بسطامی



تاريخ : ۱۳٩٦/٥/۱٠ | ٩:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

اقسام سخن چهار باشد همه جا

فخر است ‌و مدیح‌ است ‌و نسیب ‌است و هجا

از فخر و نسیب و مدح من بردی سود

وقت است که از هجا نشانمت بجا

محمد تقی بهار



تاريخ : ۱۳٩٦/٥/٥ | ٩:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

اگر تو رخ بنمایی ستم نخواهد شد

ز حسن و خوبی تو هیچ کم نخواهد شد

برون ز زلف‌ تو یک حلقه هم نخواهد رفت

کم از دهان تویی ذره هم نخواهد شد

گرم دو بوسه دهی جان دهم به شکرانه

کرم ز خاطر اهل کرم نخواهد شد

تو پاک باش و برون آی بی‌حجاب و مترس

کسی به صید غزال حرم نخواهد شد

اگر بر آن سری ای ماهرو که روز مرا

کنی سیاه به زلفت قسم‌، نخواهد شد

گرم زنی چو قلم بند بند، این سرمن

ز بندگیت جدا یک قلم نخواهد شد

رقیب گفت بهار از تو سیر شد، هیهات

به حرف مفت‌، کسی متهم نخواهد شد

 

ملک الشعرای بهار



تاريخ : ۱۳٩٦/٥/٥ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

از داغ غمت جانا می‌سوزم و می‌سازم

چون شمع ز سر تا پا می‌سوزم و می‌سازم‌

از زشتی بدخوبان وز جور نکورویان

گه زشت وگهی زیبا می‌سوزم و می‌سازم

درویش ز دروبشی شاه از طمع بیشی

لیکن من از استغنا می‌سوزم و می‌سازم

سرخ ازتف عشقم دل‌، زرد از غم یارم رخ

دایم چو گل رعنا، می سوزم و می‌سازم

چون هیزم نغزم من یاران همه تردامن

در مجمر از آن تنها، می‌سوزم و می‌سازم

حاسد ز حسد سوزد بدخواه ز بدخواهی

من ز ابلهی آنها می‌سوزم و می‌سازم

نوربست مرا در دل‌، ناریست مرا در سر

زپن هر دو چراغ‌آسا می‌سوزم و می‌سازم

با اشگ روان چون شمع بربسته لب از شکوه

مردانه و پابرجا می‌سوزم و می‌سازم

دل کارگهی پرجوش دو رشتهٔ لب خاموش

پوشیده و ناپیدا می‌سوزم و می‌سازم

بستم زشکایت لب وزتن نگشود این تب

چه خامش و چه گویا می‌سوزم و می‌سازم

داغی که نهان دارم ارث از پدران دارم

من ای پسر از آبا می‌سوزم و می‌سازم

از آدم و حوا زاد این شعلهٔ بی‌فریاد

من ز آدم و از حوا می‌سوزم و می‌سازم

از خلد به راه آورد، انباز منست این درد

تا پا نکشم ز این‌جا می‌سوزم و می‌سازم

مرغی است روان من‌، افتاده به دام تن

در دامگه اعضا می‌سوزم و می‌سازم

یا رب بپذیر از من وین درد مگیر از من

پیوسته رها کن تا می‌سوزم و می‌سازم

زان کافت بیدردی ازکوردلی خیزد

با چشم و دل بینا می‌سوزم و می‌سازم

دیریست که بیمارم بس مشغله‌ها دارم

وز حسرت استشفا می‌سوزم و می‌سازم

شد جسم بهار از تب کانون بلا یارب

سختست غمم اما می‌سوزم و می‌سازم

 

ملک الشعرای بهار



تاريخ : ۱۳٩٦/٥/٥ | ۸:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

دیگرین ابر بهاری جان باریدن ندارد
این گل خشکیده دیگر ارزش چیدن ندارد

این همه دیوانگی را با که گویم با که گویم
آبروی رفته ام را در کجا باید بجویم

پیش چشمم چون به نرمی میخرامی میخرامی
در درونم مینشیند شوکران تلخ کامی

نام تو چون قصه هر شب مینشیند بر لب من
غصه ات پایان ندارد در هزار و یک شب من

روی بالینم به گریه نیمه شب سر میگذارم من
از تو این دیوانگی را هدیه دارم هدیه دارم من

ای نهال سبز تازه فصل بی بارم تو کردی تو
بی نصیب و بی قرار و زار و بیمارم تو کردی تو

غم عشق تو مادرزاد دارم نه از آموزش استاد دارم
بدان شادم که از یمن غم تو خراب آباد دل آباد دارم خراب آباد دل آباد دارم

ای دریغا ای دریغا از جوانی از جوانی
سوخت و دود هوا شد پیش رویم زندگانی

با خودت این نیمه جان را این دل بی آشیان
را تا کجاها تا کجاها میکشانی میکشانی

ای نهال سبز تازه فصل بی بارم تو کردی تو
بی نصیب و بی قرار و زار و بیمارم تو کردی تو

طاقت ماندن ندارم آه ای دنیا خداحافط
میروم تنهای تنها ای گل زیبا خداحافظ
حسین صفا


تاريخ : ۱۳٩٦/٥/٤ | ٤:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()
غم عشق تو مادر زاد دیرم
نه از آموزش استاد دیرم

بدان شادم که از یمن غم تو
خراب آباد دل آباد دیرم
باباطاهر


تاريخ : ۱۳٩٦/٥/٤ | ٤:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()
هر قدر زلف تو ای سلسله مو سلسله دارد
به همان قدر دلم از تو ستمگر گله دارد
گفتیم صبر نما تا ز لبم کام بگیری
آخر ای سنگدل این دل چقدر حوصله دارد
شاطرعباس صبوحی


تاريخ : ۱۳٩٦/٤/٢٧ | ۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()
شعری که سبب دوختن دهان فرخی یزدی شد
این مسمط را در دوره زمامداری ضیغم الدوله بر یزد سرود
عید جم شد ای فریدون خو بت ایران پرست
مستبدی خوی ضحاکی است این خو نه ز دست
حالیا کز سلم و تور انگلیس و روس هست
ایرج ایران سراپا دستگیر و پای بست
به که از راه تمدن ترک بی مهری کنید
در ره مشروطه اقدام منوچهری کنید
این همان ایران که منزلگاه کیکاوس بود
خوابگاه داریوش مامن کوروش بود
جای زال و رستم و گودرز و گیو و طوس بود
نی چنین پامال جور انگلیس و روس بود
این همه از بی حسی ما بود کافسرده ایم
مردگان زنده بلکه زندگان مرده ایم
این وطن رزم آوری مانند قارون دیده است
وقعه ی گرشاسب و جنگ تهمتن دیده است
هوشمندی همچو جاماس و پشوتن دیده است
شوکت گشتاسب و دارایی بهمن دیده است
هرگز اینسان بی کس و بی یار و یاور نبود
هیچ ایامی چو اکنون عاجز و مضطر نبود
رنج های اردشیر بابکان بر باد رفت
زحمت شاهپور ذوالاکتاف حال از یاد رفت
شیوه ی نوشیروانی رسم عدل و داد رفت
آبروی خاک ما بر باد استبداد رفت
حالیا گر بیند ایران را چنین بهرام گور
از خجالت تا قیامت سر برون نآرد ز گور
آخر ای بی شور مردم عرق ایرانی کجاست
شد وطن از دست آیین مسلمانی کجاست
حشمت هرمز چه شد؟ شاپور ساسانی کجاست؟
سنجر سلجوق کو ، منصور سامانی کجاست؟
گنج باد آور کجا شد ؟ زر دست افشار کو
صولت خصم افکن نادر شه افشار کو ؟
ای خوش آن روزی که ایران بود چون خلد برین
وسعت این خاک پاک از روم بودی تا به چین
بوده از حیث نکویی جنت روی زمین
شهریاران را بر این خاک از شرف بودی جبین
لیک فرزندان او قدر ورا نشناختند
جسم پاکش را لگد کوب اجانب ساختند
فرخی یزدی


تاريخ : ۱۳٩٦/٤/٢٧ | ۱:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()
آن شب که تو را با دگری دیدم و رفتم 
چون مرغِ شب از داغِ تو نالیدم و رفتم

مانندِ نسیمی که نداند رهِ خود را
دامن ز گلستانِ تو برچیدم و رفتم

یا همچو شعاعی که گریزنده و محو است 
بر گوشه ی دیوارِ تو تابیدم و رفتم

دامانِ تو چون محرم رازِ دگری گشت
پیوندِ دل از عشق تو بُبریدم و رفتم

گر سنگ ببیند همه آتش شود و اشک
زان داغ که از هجرِ تو من دیدم و رفتم

ای باد که باز است به رویت درِ این باغ
این خرمنِ گل را به تو بخشیدم و رفتم

ابوالحسن ورزی


تاريخ : ۱۳٩٦/٤/۱٢ | ٧:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()
مطالب جديد تر مطالب قدیمی تر

  • خرید Reports | بک لینک خرید