اگر آن تُرکِ شیرازی، به دست آرد دل ما را
به خالِ هندویش بخشم، سمرقند و بُخارا را
 
بده ساقی میِ باقی که در جنّت نخواهی یافت
کنارِ آبِ رکن آباد و گُلگَشتِ مُصلّا را
 
 
فِغان! کاین لولیانِ شوخِ شیرین کارِ شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل، که تُرکان خوانِ یَغما را
 
ز عشق ناتمام ما جمال یار مُستغنی‌است
به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را؟
 
من از آن حُسنِ روزافزون که یوسُف داشت دانستم
که عشق، از پرده‌ی عِصمت، برون آرد زلیخا را
 
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین، دعا گویم
جواب تلخ می‌زیبد لبِ لعلِ شکرخا را!
 
نصیحت گوش کن جانا، که از جان دوست‌تر دارند
جوانانِ سعادتمند، پندِ پیرِ دانا را:
 
«حدیث از مطرب و می گو و رازِ دَهر کمتر جو!
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمّا را»
 
غزل گفتی و دُرّ سُفتی! بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو اَفشانَد فَلَک عِقدِ ثُریّا را
"حافظ"


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٦ | ٧:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()

  • خرید Reports | بک لینک خرید