گویا شده است روز قیامت
چه شگفتا که جهان مانده به قامت
 
مگر آن سوز عظیمش نشنیدی
مگر آن هلهله قوم عجیبش نشنیدی
 
مگر آن طفلک شش ماه مگر آن خیمه پاره
نشنیدی که شد است خون به سرش جاری و جاره
 
به طرف آب فرات است رخ آن ماه منور
که علمدار نیامد چه شده شبه پیمبر
 
به چه سازی بسرایم که غم است عالم بالا
چو خضاب کرده رویش به ندای حق تعالی
 
ز سپاه ابن لعنت زده اند به فرق رحمت
به خدا طاقت من نیست که کنم شرح مصیبت
 
نتوانم بسرایم که دگر دست و دلم نیست
به  چه قدرت بسرایم ز قلم اشک درآویخت
"مهدی کاظمی"