جانا زهجر رویت شب تا سحربسوزم

شب تا سحر برایت با اشک تربسوزم

چون صبح می شود باز تا شام من غمینم

با این غمی که دارم شام دگر بسوزم

در رهگذر بیایم از تو سراغ گیرم

چونکام برنیاید در رهگذر بسوزم

با دوستان نشینم ، باذکر تو قرینم

از جمع دوستان باز من بیشتر بسوزم

چون آفتاب بینم ، ای آفتاب عالم

چون زیر ابر هستی من بیشتر بسوزم

هر جا قدم گذارم در سوز و ساز هستم

هم در حضر رهجرت هم در سفر بسوزم

تو از علی صافی گیری خبر چه نیکوست

چون نیستم ز حالت من با خبر بسوزم