بگذشتم صبحدم در عرصه بازار مست
عارفی دیدم روان در خانه خمار مست

سر درون باغ کردم بلبلان مستند همه
طوطی در گلزار دیدم نرگس شهلا مست

رهگذر دستم گرفت و خانقاه شیخ برد
شیخ در سجاده دیدم جملگی زنهار مست

کاروان مست ،ساربان مست، اشتران، قطار مست
عرش مست و فرش مست و گنبد دوار مست

ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست
میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست

باغبانا رعد مطرب ابر ساقی گشت وشد
باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خارمست

آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین
آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست

حال صورت اینچنین و حال معنی خود مپرس
روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست

رو تو جباری رها کن خاک شو تابنگری
ذره ذره خاک را از خالق جبار مست

تا نگویی در زمستان باغ را مستی نماند
مدتی پنهان شدست از دیده مکار مست

بیخهای آن درختان می نهانی میخورند
روزکی دو صبر میکن تا شود بیدار مست

گر تو را کوبی رسد از رفتن مستان مرنج
با چنان ساقی و مطرب کی رود هموار مست

ساقیا باده یکی کن چند باشد عربده
دوستان ز اقرار مست و دشمنان ز انکار مست

باد را افزون بده تا برگشاید این گره
باده تا در سر نیفتد کی دهد دستار مست

بخل ساقی باشد آن جا یا فسادبادهها
هر دو ناهموار باشد چون رود رهوار مست

رویهای زرد بین و باده گلگون بده
زانک از این گلگون ندارد بر رخ و رخسار مست

بادهای داری خدایی بس سبک خوار و لطیف
زان اگر خواهد بنوشد روز صد خروار مست

شمس تبریزی به دورت هیچ کس هشیار نیست
کافر و مومن خراب و زاهد و خمار مست