ای زندگی تن و توانم همه تو
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٤ : توسط : احمد مسلمی

ای زندگی تن و توانم همه تو

 جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی از آنی همه من

 من نیست شدم در تو از آنم همه تو

باز آی که تا به خود نیازم بینی

بیداری شب های درازم بینی

نی نی غلطم که خود فراغ تو مرا

کی زنده رها کند که بازم بینی

هر روز دلم در غم تو زارتر است

وز من دل بی رحم تو بیزارتر است

بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا

 حقا که غمت از تو وفا دارتر است

خود ممکن آن نیست که بر دارم دل

 آن به که به سودای تو بسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل

دل را چه کنم بهر چه می دارم دل

در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است

 هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است

از درد تو هیچ روی درمانم نیست

 درمان که کند مرا که دردم هیچ است

من بودم و دوش آن بت بنده نواز

از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

شب را چه گنه حدیث ما بود دراز

دل تنگم و دیدار تو درمان من است

 بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی

 آن کز غم هجران تو بر جان من است

ای نور دل و دیده و جانم چونی

 ای آرزوی هر دو جهانم چونی

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس

تو بی رخ زرد من ندانم چونی

افغان کردم بر آن فغانم می سوخت

 خامش کردم چو خامشانم می سوخت

از جمله کران ها برون کرد مرا

 رفتم به میان و در میانم می سوخت

من درد تو را ز دست آسان ندهم

 دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم