جهان را چون رباطی با دو در دان

که چون زین در درآئی بگذری زان

توغافل خفته وز هیچت خبر نه

بخواهی مُرد اگر خواهی وگرنه

ترا گر خود گدائی ور شهنشاه

سه گز کرباس و ده خشتست همراه

بسی کردست گردون شعله کاری

نخواهد بود کس را رستگاری

زهر چیزی که داری کام و ناکام

جدا می‌بایدت گشتن سرانجام

وگر ملکت ز ماهی تا بماهست

سرانجامت بدین دروازه راهست

وگر اسکندری، دنیای فانیت

کند روزی کفن اسکندرانیت

عزیزا بی تو گنجی پادشائی

برای خویشتن بنهاد جائی

اگر رایش بود بر دارد آن گنج

وگرنه همچنان بگذارد آن گنج

جهان بی وفا نوری ندارد

دمی بی ماتمی سوری ندارد

اگر سیمت ببخشد سنگ باشد

وگر عذریت خواهد لنگ باشد

وصالی بی فراقی قسمِ کس نیست

که گل بی خار و شکر بی مگس نیست

نمی‌دانم کسی را بی غمی من

که تادستی برو مالم دمی من

برَو تن در غم بار گران نه

بسی جان کَن چو جان خواهند جان ده

نمی‌بینم ترا آن مردی و زور

که بر گردون شوی نا رفته درگور

نه ششصد سال آدم ماند غمناک

ز بهر گندمی خون ریخت برخاک؟

چو او را گندمی بی صد بلا نیست

ترا هم لقمهٔ بی غم روا نیست

زیان آمد همه سود من و تو

فغان از زاد و از بود من و تو

جهانا کیست کز جَور تو شادست

همه جَور تو و دَور تو بادست

جهان چون نیست از کار تو غمناک

چرا بر سر کنی از دستِ او خاک

جهان چون تو بسی داماد دارد

بسی عید و عروسی یاددارد

مرا عمریست تادربندِ آنم

که تا با همدمی رمزی برانم