بی داد رفت لاله ی برباد رفته را

یارب خزان چه بود بهار شکفته را

 

هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید

نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

 

جز در صفای اشک دلم وا نمی شود

باران به دامن است هوای گرفته را

 

وای ای مه دوهفته چه جای محاق بود

آخر محاق نیست که ماه دوهفته را

 

برخیز لاله ، بند گلوبند خود بتاب

آورده ام به دیده گهرهای سُفته را

 

ای کاش ناله های چو من بلبلی حزین

بیدار کردی آن گُل در خاک خفته را

 

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست

تب موم سازد آهن و پولاد تَفته را

 

گردون برات خوشدلی کس نخوانده است

اینجا همیشه ردّ و نکول است سَفته را

 

این گوژپشت ، تیرقدان راست تر زند

چندین کمین نکرده کمان های چفته را

 

یارب چها به سینه ی این خاکدان دراست

کس نیست واقف این همه راز نهفته را

 

راه عدم نَرُفت کس از رهروان خاک

چون رفت خواهی این همه راه نَرفته را

 

لب دوخت هرکه را که بدو راز گفت دهر

تا باز نشنود ز کس این راز گفته را

 

لعلی نسفت کلک دُر افشان شهریار

در رشته چون کشم دُر و لعل نسفته را

شهریار



موضوعات مرتبط: داغ لاله , شهریار , بی داد رفت لاله ی برباد رفته را

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱۳ | ٧:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()