باز بوی باورم خاکستریست

واژه های دفترم خاکستریست

پیش از اینها حال دیگر داشتم 

هرچه می گفتند  باور داشتم

ما به رنگی ساده عادت داشتیم

ریشه در گنج قناعت داشتیم

پیرها زهر هلاهل خورده اند

عشق ورزان مهر باطل خورده اند

باز هم بحث عقیل و مرتضی ست

آهن تفتیده ی مولا کجاست

نه  فقط حرفی از آهن مانده است

شمع بیت المال روشن مانده است

با خودم گفتم تو عاشق نیستی

آگه از سرّ شقایق نیستی

غرق در دریا شدن کار تو نیست

شیعه مولا شدن کار تو نیست

بین جمع ایستاده بر نماز

ابن ملجم ها فراوانند باز

خواستم چیزی بگویم دیر شد

واژه هایم طعمه ی تکفیر شد

قصه ی نا گفته بسیار است باز

دردها خروار خروار است باز

دستها را  باز در شبهای سرد

ها کنید ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خیابان خواب ها

می رسد ته مانده ی بشقاب ها

سر به لاک خویش بردیم ای دریغ

نان به نرخ روز خوردیم ای دریغ

قصه های خوب رفت از یادها

بی خبر ماندیم از بنیادها

صحبت از عدل و عدالت نابجاست

سود در بازار ابن الوقتهاست

گفته ام من دردها را بارها

خسته ام خسته از این تکرارها

ای که می آید صدای گریه ات

نیمه شب ها از پس د یوار ها

گیر خواهد کرد روزی روزیت

در گلوی مال مردم خوارها

من به در گفتم ولیکن بشنوند

نکته ها را مو به مو دیوارها

خلیل جوادی



موضوعات مرتبط: خلیل جوادی , خیابان خواب ها , در صفوف ایستاده بر نماز , پیش از اینها حال دیگر داشتم

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢۳ | ٢:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد مسلمی | نظرات ()