به تو سلام می‌کنم

دیگر هیچ چیز نمی‌خواهد مرا تسکین دهد.

دور از تو من شهری در شب‌ام ای آفتاب

و غروب‌ات مرا می‌سوزاند.

من به دنبال ِ سحری سرگردان می‌گردم.

 

تو سخن می‌گوئی من نمی‌شنوم

تو سکوت می‌کنی من فریاد می‌زنم

با منی با خود نیستم

و بی‌تو خود را در نمی‌یابم

دیگر هیچ چیز نمی‌خواهد، نمی‌تواند تسکین‌ام بدهد.

 

اگر فریاد ِ مرغ و سایه‌ی ِ علف‌ام

این حقیقت را در خلوت ِ تو بازیافته‌ام.

حقیقت بزرگ است و من کوچک‌ام، با تو بیگانه‌ام.

فریاد ِ مرغ را بشنو

سایه‌ی ِ علف را با سایه‌ات بیامیز

مرا با خودت آشنا کن بیگانه‌ی ِ من

مرا با خودت یکی کن.


"احمد شاملو"

/ 0 نظر / 10 بازدید