مرثیه ی دوست

سوگواران تو امروز خموش اند همه

که دهان های وقاحت به خروش اند همه


گر خموشانه به سوگ تو نشستند، رواست

زان که وحشت زده ی حشر وحوش اند همه


آه از این قوم ریایی که در این شهر دوروی

روزها شحنه و شب باده فروش اند همه


باغ را این تب روحی به کجا برد که باز

قمریان از همه سو خانه به دوش اند همه


ای هرآن قطره ز آفاق هرآن ابر، ببار!

بیشه و باغ به آواز تو گوش اند همه


گرچه شد میکده ها بسته و یاران امروز

مهر بر لب زده وز نعره خموش اند همه


به وفای تو که رندان بلاکش فردا

جز به یاد تو و نام تو ننوش اند همه


محمدرضا شفیعی کدکنی 

/ 0 نظر / 79 بازدید