اگر آن تُرکِ شیرازی

اگر آن تُرکِ شیرازی، به دست آرد دل ما را

به خالِ هندویش بخشم، سمرقند و بُخارا را

 

بده ساقی میِ باقی که در جنّت نخواهی یافت

کنارِ آبِ رکن آباد و گُلگَشتِ مُصلّا را

 

 

فِغان! کاین لولیانِ شوخِ شیرین کارِ شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل، که تُرکان خوانِ یَغما را

 

ز عشق ناتمام ما جمال یار مُستغنی‌است

به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را؟

 

من از آن حُسنِ روزافزون که یوسُف داشت دانستم

که عشق، از پرده‌ی عِصمت، برون آرد زلیخا را

 

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین، دعا گویم

جواب تلخ می‌زیبد لبِ لعلِ شکرخا را!

 

نصیحت گوش کن جانا، که از جان دوست‌تر دارند

جوانانِ سعادتمند، پندِ پیرِ دانا را:

 

«حدیث از مطرب و می گو و رازِ دَهر کمتر جو!

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمّا را»

 

غزل گفتی و دُرّ سُفتی! بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو اَفشانَد فَلَک عِقدِ ثُریّا را

"حافظ"

/ 0 نظر / 17 بازدید