او بی خبر از حال من

من مست و شیدایش شدم، او بی خبر از حال من

سرخوش ز دیدارش شدم ، او بی خبر از حال من

هر دم که میدیم رخش، دیوانه و دیوانه تر

آندم که مست او بودم، او بی خبر ا ز حال من

تا آخر عمرم چنین، آواره و آواره تر

عاشق شدم من هر دو دم، او بی خبر از حالا من

ای ماه من خوش رخترین، پنهان شده پنهانترین

هر دم که فریادش زدم، او بی خبر از حال من

در خاطراتم زنده ایی، ای خفته در آمال من

رسوا ز احوال خودم، او بی خبر از حال من

ای لی لی خوشنام من، خوشنامتر از نام من

گریان ز دوریت شدم ، او بی خبر از حال من

رویای من ای نازنین ، نازت فراوانتر ز این

خندانه از نامش شدم، او بی خبر از حال من


"مهدی کاظمی"

/ 0 نظر / 66 بازدید